تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب ابر شهید
شهید دانشجو پیرو خط امام(ره) محسن وزوایی
مادر بزرگوارشان می گفت:
در عملیات فتح المبین محسن گفت: رسیدیم نزدیک کربلا...
گفتم: محسن جان اگر راه کربلا باز شود یکسره از آنجا می روی؟
گفت: نه میایم شمار را می برم.
گفتم: محسن جان دلم آب نمی خورد، که تو کربلا را ببینی.
گفت: مادر من کربلا را برای خودم نمی خواهم بلکه برای نسل بعدی می خواهم....

شادی روحش صلوات



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: شهید محسن وزوایی، شهدا، شهید، کربلا،

تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1398 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دو نفر بیشتر نبودیم، من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. آرپی جی زن بود. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیز نمی ترسید...
در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس ، حسن گفت : ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر. اگر اسیر شدیم تو هیچ کاره ای من همه چیز را به عهده می گیرم.
از موضع استتار عراقی استفاده می کرد. یکی یکی تانک هایشان را می زد.
وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد کرده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد.
یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی!
رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون نفرات آن ها را به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.
غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند.
من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت : فامیلی ات چیه؟
گفت : خمینی! پرسید : نام پدر: خمینی!
نام جد ؟ دوباره گفت : خمینی
حسن را می شناختند. می دانستند چه بلایی سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهداتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آر پی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت.
بعثی ها هم می سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: حسن، شهید، شهدا و دفاع مقدس، اسیر، اسارت، خمینی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آنجاست ، آن عراقی را بزن!...
اسلحه اش را برداشت...
از دوربین اسلحه نگاه کرد...
نشانه گرفت ، نفس را حبس کرد...
انگشت اشاره اش را گذاشت رو ماشه...
یکدفعه دیدم انگشتش را برداشت...
اسلحه را پایین آورد...
چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد...
گفتم : چرا دفعه اول نزدی ؟؟؟
گفت : داشت آب می خورد...



طبقه بندی: امام حسین (ع)، تاثیر گزار، شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا، شهید، آب خوردن، عراقی، امام حسین، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
امام خامنه ای مد ضلله العالی :

 خیابان ها را به نام شهدا کردیم تا هر وقت نشانی منزل را می دهیم بدانیم از گذرگاه خون کدام شهید با آرامش و امنیت به منزل می رسیم...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، امام خامنه ای مدّضلله العالی،
برچسب ها: امام خامنه ای، خیابان ها و کوچه ها، اسم شهدا، خیابان ها را به اسم شهدا کردیم، چرا خیابان ها به اسم شهدایند، شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 24 شهریور 1394 | 04:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
وقتی ترکش به قلبش خورد بلند گفت : یامهدی...
سرش را بلند کردم که بگذارم روی پایم 
گفت : ول کن سرم رو ، بذار آقا سرم رو بغل کنه
هنوز لبخند به لب داشت و چشمهایش به افق بود که رفت...

چه رفتنی؟!...
سر به دامن مولا...
با لبخند...
با آرامش...

اللهم ارزقنا... 



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: شهید، شهدا و دفاع مقدس، شهیدی که سر بر دامن امام زمان از دنیا رفت، امام زمان، امام مهدی، یا مهدی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم : چشه این بچه ؟
گفت : آر پی جی زن بوده...
تو عملیات اونقدر آر پی جی زده که دیگه نمی شنوه...
باید براش بنویسی تا بفهمه



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، ایثارگر، جانباز، داستان ها و خاطرات، ایثارگری، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بهش گفتم : چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک می خوری ؟
گفت : اگه خودمو نندازم جلو شروع می کنه خودش رو می زنه.
اونقدر می زنه تا داغون شه ، آخه موجیه دست خودش نیست...!



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا، کتک، شهدا و دفاع مقدس، شهید، جانباز، جانباز موجی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
هم قد گلوله توپ بود
گفتن : چجوری اومدی اینجا ؟
گفت : با التماس
گفتن : چه جوری گلوله رو بلند می کنی میاری ؟
گفت : با التماس
به شوخی گفتن می دونی آدم چه جوری شهید میشه ؟
لبخند زد و گفت : با التماس...

وقتی تکه های بدنشو جمع می کردن ، فهمیدم چقدر التماس کرده بود...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: التماس، با التماس، شهید، شهدا، گلوله توپ، کودک شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که دشمن بعثی خرمشهر را گرفت ، جسد بی جان و عریان دختری را به تیرک بلندی بسته و در آن سوی کارون مقابل چشمان رزمندگان ما گذاشته بودند!
تکاوران نیروی زمینی ارتش با تقدیم ۳ شهید بالاخره آن جسد را پایین آوردند...!

سه شهید برای "جسد" یک دختر مسلمان ایرانی...!

حال چه بر سر غیرت جوانان ما آورده اند ؟؟؟



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،
برچسب ها: شهید، شهدا، جسد عریان دختر، دختر، خرمشهر، دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

این خبر آشفته ام کرد...
خبر 270 شهیدی که آورده اند را شنیدید؟ 175 غواص را با دستان بسته یافته اند.
یعنی اعدام دسته جمعی...
عده ای شان حتی جای جراحت نیز نداشته اند.
یعنی برادران عراقی! زنده به گورشان کردند...
در آن لحظه که خاک روی چشم ها و دهانت ریختند ، به چه می اندیشیدی ای برادر؟
به چشمان مادرت؟ به اعتلای وطن؟ به آینده ی ما؟ به اینکه راهتان را ادامه خواهند داد ؟ به این که مستضعفی در مملکت نخواهد ماند؟ به اینکه دیگر ظالمی به بیت المال دست درازی نخواهد کرد؟ دیگر اختلاسی در ایران اسلامی نخواهد شد؟ ایران چند ساله گلستان و آباد خواهد شد؟
نمی دانم...
فقط بگویم که نشد برادر...
نشد...
خجل ماندیم از چشمان مادرت که خشک شدند به آستان در...




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، شهدا شرمنده ایم، تفحص، خبر، آوردن شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کدومتون حاضرید که یک مین منور رو با درجه حرارت 1600 درجه سانتیگراد که توی سکوت و تاریکی شب داره می سوزه و نزدیکه که عملیاتو لو بده و جون هزاران رزمنده رو به خطر بندازه ، توی شکمتون بگیرید و ذره ذره آب بشید و بسوزید و ذغال بشید و دم نزنید ؟؟؟؟!
31 سال پیش این شهید 15 ساله "رضا میرزایی" این کارو کرد...!


چه چیزمان به شهدا رفته که می گوییم:
اللهم الرزقنا...؟





طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: ثانیه های ظهور، شهید، شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید رضا میرزائی،

تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس