تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب ابر شهدا و دفاع مقدس

دو نفر بیشتر نبودیم، من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. آرپی جی زن بود. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیز نمی ترسید...
در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس ، حسن گفت : ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر. اگر اسیر شدیم تو هیچ کاره ای من همه چیز را به عهده می گیرم.
از موضع استتار عراقی استفاده می کرد. یکی یکی تانک هایشان را می زد.
وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد کرده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد.
یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی!
رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون نفرات آن ها را به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.
غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند.
من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت : فامیلی ات چیه؟
گفت : خمینی! پرسید : نام پدر: خمینی!
نام جد ؟ دوباره گفت : خمینی
حسن را می شناختند. می دانستند چه بلایی سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهداتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آر پی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت.
بعثی ها هم می سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: حسن، شهید، شهدا و دفاع مقدس، اسیر، اسارت، خمینی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
وقتی ترکش به قلبش خورد بلند گفت : یامهدی...
سرش را بلند کردم که بگذارم روی پایم 
گفت : ول کن سرم رو ، بذار آقا سرم رو بغل کنه
هنوز لبخند به لب داشت و چشمهایش به افق بود که رفت...

چه رفتنی؟!...
سر به دامن مولا...
با لبخند...
با آرامش...

اللهم ارزقنا... 



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: شهید، شهدا و دفاع مقدس، شهیدی که سر بر دامن امام زمان از دنیا رفت، امام زمان، امام مهدی، یا مهدی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 12:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم : چشه این بچه ؟
گفت : آر پی جی زن بوده...
تو عملیات اونقدر آر پی جی زده که دیگه نمی شنوه...
باید براش بنویسی تا بفهمه



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، ایثارگر، جانباز، داستان ها و خاطرات، ایثارگری، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بهش گفتم : چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک می خوری ؟
گفت : اگه خودمو نندازم جلو شروع می کنه خودش رو می زنه.
اونقدر می زنه تا داغون شه ، آخه موجیه دست خودش نیست...!



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا، کتک، شهدا و دفاع مقدس، شهید، جانباز، جانباز موجی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

این خبر آشفته ام کرد...
خبر 270 شهیدی که آورده اند را شنیدید؟ 175 غواص را با دستان بسته یافته اند.
یعنی اعدام دسته جمعی...
عده ای شان حتی جای جراحت نیز نداشته اند.
یعنی برادران عراقی! زنده به گورشان کردند...
در آن لحظه که خاک روی چشم ها و دهانت ریختند ، به چه می اندیشیدی ای برادر؟
به چشمان مادرت؟ به اعتلای وطن؟ به آینده ی ما؟ به اینکه راهتان را ادامه خواهند داد ؟ به این که مستضعفی در مملکت نخواهد ماند؟ به اینکه دیگر ظالمی به بیت المال دست درازی نخواهد کرد؟ دیگر اختلاسی در ایران اسلامی نخواهد شد؟ ایران چند ساله گلستان و آباد خواهد شد؟
نمی دانم...
فقط بگویم که نشد برادر...
نشد...
خجل ماندیم از چشمان مادرت که خشک شدند به آستان در...




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، شهدا شرمنده ایم، تفحص، خبر، آوردن شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

عراقی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می کردند
یه روز یکی از بچه ها به نشانه اعتراض تلویزیون رو خاموش کرد.
عراقی ها گرفتن بردنش بیرون
هیچ کس ازش خبر نداشت...
برا استراحت ما رو فرستادن به حیاط اردوگاه ، وارد حیاط که شدیم اون بسیجی رو دیدیم
یه چاله بزرگ کنده بودند و تا گردن گذاشته بودنش زیر زمین ، شب که شد صدای الله اکبر و ناله های اون بسیجی بلند شد.
همه نگرانش بودیم...
صبح که شد گفتند شهید شده ، خیلی دوست داشتیم علت ناله و فریاد دیشبش رو بدونیم.
وقتی یکی از نگهبانا علتش رو گفت مو به تنمون راست شد.
می گفت : زیر خاک این منطقه موش های صحرایی گوشت خوار وجود داره ، موش ها جس بویایی قوی دارن
وقتی متوجه دوستتون شدن بهش حمله کردن و گوشت بدنش رو خوردن.
علت شهادت و ناله هاش هم همین بوده
صبح که بدنش رو آوردیم بیرون تکه تکه شده بود...

اینطوری شهید دادیم و حالا راحت نشستیم و داریم خونشون رو پامال می کنیم.


 شهدا شرمنده ایم 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، اسرا دفاع مقدس، اسیر جنگی، شهادت، شهادت اسیر جنگی، موش صحرایی گوشت خوار، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

غواص به فرمانده گفت :
اگه رمز عملیات رو اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب !
فرمانده گفت : اگر اطمینان نداری می تونی برگردی.
غواص جواب داد : نه! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط می ترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه؛ آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.
والفجر 8 .... اروند...
فرمانده داد زد : یا زهرا...
غواص ما اولین نفری بود که تو آب پرید !
اولین نفری هم بود که به شهادت رسید...



 شهید مهدی ذهبی 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا و دفاع مقدس، شهید مهدی ذهبی، مهدی ذهبی، یا زهرا، والفجر هشت، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مدتی بود پیرمرد اصفهانی در سالن شهدا تابوت سازی می کرد. کاروانی از پیکر مطهر شهدا آوردند. همیشه می رفت بالای سر جنازه ها با حالت خاص آنها را نگاه می کرد.
 ناگهان بالا سر یکی از از آنها نشست! و آرام با لهجه اصفهانی گفت : باریک الله... باریک الله... باریک الله...
 بعد پا شد و رفت سر کارش! برای بچه ها سوال شد ، رفتند سراغش با اسرار علت این حرکت را ازش سوال کردند.
نهایتا پیرمرد سر بلند کرد و گفت : هیچی ، پسرم بود...
(راوی سردار باقرزاده)






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید گمنام، پدر شهید، داستان ها و خاطرات، داستان ها و خاطرات دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کدومتون حاضرید که یک مین منور رو با درجه حرارت 1600 درجه سانتیگراد که توی سکوت و تاریکی شب داره می سوزه و نزدیکه که عملیاتو لو بده و جون هزاران رزمنده رو به خطر بندازه ، توی شکمتون بگیرید و ذره ذره آب بشید و بسوزید و ذغال بشید و دم نزنید ؟؟؟؟!
31 سال پیش این شهید 15 ساله "رضا میرزایی" این کارو کرد...!


چه چیزمان به شهدا رفته که می گوییم:
اللهم الرزقنا...؟





طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: ثانیه های ظهور، شهید، شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید رضا میرزائی،

تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس