تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب ابر شهدا
شهید دانشجو پیرو خط امام(ره) محسن وزوایی
مادر بزرگوارشان می گفت:
در عملیات فتح المبین محسن گفت: رسیدیم نزدیک کربلا...
گفتم: محسن جان اگر راه کربلا باز شود یکسره از آنجا می روی؟
گفت: نه میایم شمار را می برم.
گفتم: محسن جان دلم آب نمی خورد، که تو کربلا را ببینی.
گفت: مادر من کربلا را برای خودم نمی خواهم بلکه برای نسل بعدی می خواهم....

شادی روحش صلوات



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: شهید محسن وزوایی، شهدا، شهید، کربلا،

تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1398 | 12:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
گردان امام حسین علیه السلام توی محاصره ی دشمن قرار گرفته بود...
دست مشدی عباد فرمانده گردان هم قطع شده بود
اما با همون حالت ایستاده و مردونه می جنگید...
مشدی عباد به عقب بی سیم زد و گفت : سلام منو به امام برسونید و بگید :
مشدی عباد و نیروهاش تا آخر حسین وار جنگیدند و حسین وار شهید شدند...
جنازه مشدی عباد برنگشت؛ توی وصیت نامه اش نوشته بود :
ای کاش وقتی شهید شدم ، جسم منو پیدا نکنند...



خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی ((مشدی عباد))
منبع : کتاب لحظه های آشنا ، صفحه 11



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: مشدی عباد، محمد باقر مشهدی عبادی، سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی، شهدا، مفقودالاثر، شهید مفقودالاثر، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 25 مهر 1394 | 03:04 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آنجاست ، آن عراقی را بزن!...
اسلحه اش را برداشت...
از دوربین اسلحه نگاه کرد...
نشانه گرفت ، نفس را حبس کرد...
انگشت اشاره اش را گذاشت رو ماشه...
یکدفعه دیدم انگشتش را برداشت...
اسلحه را پایین آورد...
چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد...
گفتم : چرا دفعه اول نزدی ؟؟؟
گفت : داشت آب می خورد...



طبقه بندی: امام حسین (ع)، تاثیر گزار، شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا، شهید، آب خوردن، عراقی، امام حسین، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
اسیر شده بود...
15 سال بیشتر نداشت...
حتی مویی هم در صورتش نبود...
سرهنگ عراقی اومد یقشو گرفت ، کشیدش بالا
گفت : اینجا چه کار می کنی؟
حرف نمی زد...
سرهنگ عراقی گفت : جواب بده
گفت : ولم کن تا بگم...
ولش کرد

خم شد از روی زمین یک مشت خاک برداشت؛
آورد بالا گفت : اینجا خاک منه ، تو بگو اینجا چکار می کنی؟

سرهنگ عراقی خشکش زده بود...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: تاثیر گزار، شهدا، دفاع مقدس، اسیر، اسیر جنگی، اسرای جنگ، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 28 شهریور 1394 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلّم می فرماید : بازرگان امانتدار راستگوی مسلمان ، در قیامت همراه شهیدان است.1




1. الجامع الصغیر ، ج1 ، ص520



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، روایات و حکایات و احادیث، پیامبر مهربانی (ص)،
برچسب ها: شهیدان، همراهی با شهیدان، محشور شدن با شهدا، چگونه با شهیدان محشور شویم، شهدا، پیامبر مهربانی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 21 مرداد 1394 | 12:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بهش گفتم : چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک می خوری ؟
گفت : اگه خودمو نندازم جلو شروع می کنه خودش رو می زنه.
اونقدر می زنه تا داغون شه ، آخه موجیه دست خودش نیست...!



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا، کتک، شهدا و دفاع مقدس، شهید، جانباز، جانباز موجی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
هم قد گلوله توپ بود
گفتن : چجوری اومدی اینجا ؟
گفت : با التماس
گفتن : چه جوری گلوله رو بلند می کنی میاری ؟
گفت : با التماس
به شوخی گفتن می دونی آدم چه جوری شهید میشه ؟
لبخند زد و گفت : با التماس...

وقتی تکه های بدنشو جمع می کردن ، فهمیدم چقدر التماس کرده بود...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: التماس، با التماس، شهید، شهدا، گلوله توپ، کودک شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

شنیدم دختر خانمی می گفت :
"فقط دعا کنید پدرم شهید بشه"!
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت : آخه بابام موجیه!
گفتم خوب ان شاءالله خوب میشه ، چرا دعا کنم شهید بشه؟
گفت : آخه هر وقت موج می گیردش و حال خودشو نمی فهمه شروع می کنه منو مادر و برادرمو کتک می زنه!
اما مشکل ما این نیست!
گفتم : دخترم پس مشکل چیه؟
گفت : بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده ، شروع می کنه دست و پاهای هممون رو ماچ کردن و معذرت خواهی کردن.
ما طاقت نداریم شرمندگی بابامون رو ببینیم...

دعا کنید پدرم شهید بشه...




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: جانباز، جانباز موجی، جانباز دفاع مقدس، شهدا، دعا کنید پدرم شهید بشه، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که دشمن بعثی خرمشهر را گرفت ، جسد بی جان و عریان دختری را به تیرک بلندی بسته و در آن سوی کارون مقابل چشمان رزمندگان ما گذاشته بودند!
تکاوران نیروی زمینی ارتش با تقدیم ۳ شهید بالاخره آن جسد را پایین آوردند...!

سه شهید برای "جسد" یک دختر مسلمان ایرانی...!

حال چه بر سر غیرت جوانان ما آورده اند ؟؟؟



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،
برچسب ها: شهید، شهدا، جسد عریان دختر، دختر، خرمشهر، دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تیرماه 1378 ((روزهای فتنه 18 تیر)) سردار باقر زاده اکیپ های تفحص را جمع کرد و گفت : مردم تماس می گیرند و درخواست می کنند مراسم تشعیع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند گفتع :بروید به شهدا التماس کنید و بگویید : شما همگی فدایی ولایت هستید ، به یاری رهبرتان بشتابید و چند روز بعد در شلمچه تعدادی شهید پیدا شد. چند ساعت بعد بی سیم اعلام کرد : هور ، شهید پیدا شد و این ماجرا ادامه پیدا کرد.
 از تعداد شهدا پرسیدم ، شمارش کردیم در مجموع 72 شهید شد.
سردار گفت : الله اکبر ، روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند.






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهید گمنام، خاطرات شهدا، دفاع مقدس، فتنه 18 تیر، سردار باقرزاده، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مدتی بود پیرمرد اصفهانی در سالن شهدا تابوت سازی می کرد. کاروانی از پیکر مطهر شهدا آوردند. همیشه می رفت بالای سر جنازه ها با حالت خاص آنها را نگاه می کرد.
 ناگهان بالا سر یکی از از آنها نشست! و آرام با لهجه اصفهانی گفت : باریک الله... باریک الله... باریک الله...
 بعد پا شد و رفت سر کارش! برای بچه ها سوال شد ، رفتند سراغش با اسرار علت این حرکت را ازش سوال کردند.
نهایتا پیرمرد سر بلند کرد و گفت : هیچی ، پسرم بود...
(راوی سردار باقرزاده)






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید گمنام، پدر شهید، داستان ها و خاطرات، داستان ها و خاطرات دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس