کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب ابر داستان ها و خاطرات
چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم : چشه این بچه ؟
گفت : آر پی جی زن بوده...
تو عملیات اونقدر آر پی جی زده که دیگه نمی شنوه...
باید براش بنویسی تا بفهمه



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، ایثارگر، جانباز، داستان ها و خاطرات، ایثارگری، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 11:50 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مدتی بود پیرمرد اصفهانی در سالن شهدا تابوت سازی می کرد. کاروانی از پیکر مطهر شهدا آوردند. همیشه می رفت بالای سر جنازه ها با حالت خاص آنها را نگاه می کرد.
 ناگهان بالا سر یکی از از آنها نشست! و آرام با لهجه اصفهانی گفت : باریک الله... باریک الله... باریک الله...
 بعد پا شد و رفت سر کارش! برای بچه ها سوال شد ، رفتند سراغش با اسرار علت این حرکت را ازش سوال کردند.
نهایتا پیرمرد سر بلند کرد و گفت : هیچی ، پسرم بود...
(راوی سردار باقرزاده)






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید گمنام، پدر شهید، داستان ها و خاطرات، داستان ها و خاطرات دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic