تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب ابر اسرای جنگ
اسیر شده بود...
15 سال بیشتر نداشت...
حتی مویی هم در صورتش نبود...
سرهنگ عراقی اومد یقشو گرفت ، کشیدش بالا
گفت : اینجا چه کار می کنی؟
حرف نمی زد...
سرهنگ عراقی گفت : جواب بده
گفت : ولم کن تا بگم...
ولش کرد

خم شد از روی زمین یک مشت خاک برداشت؛
آورد بالا گفت : اینجا خاک منه ، تو بگو اینجا چکار می کنی؟

سرهنگ عراقی خشکش زده بود...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: تاثیر گزار، شهدا، دفاع مقدس، اسیر، اسیر جنگی، اسرای جنگ، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 28 شهریور 1394 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس