کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب حجاب و عفاف

بانو...
این چادر تا برسد به دست تو
هم از کوچه های مدینه گذشته...
هم از کربلا...
هم از بازار شام...!
چادرت را در آغوش بگیر و بگو برایت روضه بخواند...

السلام علیک یا فاطمه الزهرا 



طبقه بندی: حجاب و عفاف، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، حضرت زهرا (س)،

تاریخ : یکشنبه 15 فروردین 1395 | 12:37 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
دختره با کلی آرایش به پسره میگه :
واقعا شما پسرا این دختر چادریا رو بیشتر از ما دوست دارین ؟

پسره خیلی رک گفت : بله...

دختره جواب داد :
پس اگه دوسشون دارید چرا نگاهشون نمی کنید و سرتون رو می اندازید پایین از کنارشون رد می شید ؟

پسره گفت : آره تو راست میگی ما نباید سرمونو بندازیم پایین...!
اصلا سر پایین انداختن کمه...
باید تعظیم کرد در برابر یادگار حضرت زهرا... 



طبقه بندی: تاثیر گزار، حجاب و عفاف، حضرت زهرا (س)،

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 06:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
داریم به سمتی می رویم که...
بی حیایی = مد...!
بی آبرویی = کلاس...!
دود = تفریح...!
رابطه با نامحرم = روشنفکری...!
گرگ بودن = رمز موفقیت...!
بی فرهنگی = فرهنگ...!
پشت کردن به ارزشها و اعتقادات = رشد و نبوغ...!
خوردن حق دیگران = زرنگی...!

 ای اشرف مخلوقات ، به کجا چنین شتابان...؟ 



طبقه بندی: خدا، تاثیر گزار، حجاب و عفاف، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 7 شهریور 1394 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بسمه تعالی

از : شهدا
به : تمامی مردم جمهوری اسلامی ایران

سلام علیکم
به خداوند قسم قرارمون این نبود!!
والسلام...
                            
                                                      امضاء 
                                                   قطره قطره خون ریخته شده



طبقه بندی: جنگ نرم و عملیات روانی، آخرالزمان و فتنه های آخرالزمانی، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، حجاب و عفاف، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،

تاریخ : یکشنبه 1 شهریور 1394 | 12:26 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
اُمّل بودن جسارت می خواهد...
اینکه وسط یه عده بی نماز ، نماز بخونی!!
اینکه وسط یه عده بی حجاب تو گرمای تابستون حجاب داشته باشی!!
اینکه حد و حدود محرم و نامحرم و رعایت کنی!!
ناراحت نباش بانو ، دوره آخر الزمان است...
به خودت افتخار کن...
تو خاصی ، نه اُمّل...



طبقه بندی: خدا، آخرالزمان و فتنه های آخرالزمانی، حجاب و عفاف،
برچسب ها: حجاب، حجاب عفاف، با حجاب، ثانیه های ظهور،

تاریخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 05:28 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بگذار تمام دنیا بد و بیراهه بگویند!
به خودت...
به چادرت...
به سیاه بودنش...
می ارزد به یک لبخند رضایت مهدی فاطمه (س)
گذشت آن زمان که نفت را طلای سیاه می گفتند.
این روزها طلا تویی
سیاه هم چادرت...
طعنه ها دلسردت نکند.
با افتخار قدم بزن بانو...



طبقه بندی: حجاب و عفاف،

تاریخ : پنجشنبه 22 مرداد 1394 | 05:26 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

خوشگلیه یه خانم به
 شعور
 شخصیت
 حیا و پاکدامنی
 حجاب زهرایی
 و طرز حرف زدنشه

بقیش با یه دستمال مرطوب پاک میشه!



طبقه بندی: حجاب و عفاف،

تاریخ : چهارشنبه 24 تیر 1394 | 12:02 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که دشمن بعثی خرمشهر را گرفت ، جسد بی جان و عریان دختری را به تیرک بلندی بسته و در آن سوی کارون مقابل چشمان رزمندگان ما گذاشته بودند!
تکاوران نیروی زمینی ارتش با تقدیم ۳ شهید بالاخره آن جسد را پایین آوردند...!

سه شهید برای "جسد" یک دختر مسلمان ایرانی...!

حال چه بر سر غیرت جوانان ما آورده اند ؟؟؟



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،
برچسب ها: شهید، شهدا، جسد عریان دختر، دختر، خرمشهر، دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

این فایل صوتی رو حتما دانلود کنید و گوش کنید.







طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، حجاب و عفاف،

تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 12:36 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

داداشم منو تو خیابون دید ... با یه نگاه تند بهم فهموند برو خونه تا بیام.
خیلی ترسیده بودم .. الان میاد حسابی منو تنبیه می کنه..
نزدیک غروب رسید.. وضو گرفت دو رکعت نماز خوند بعد از نماز گفت بیا اینجا
خیلی ترسیده بودم.....گفت آبجی بشین
نشستم
بی مقدمه شروع کرد یه روضه حضرت زهرا خوند حسابی گریه کرد ؛ منم گریم گرفت
بعد گفت آبجی می دونی بی بی چرا روشو از مولا می پوشوند ؟ از شرم اینکه علی یدفعه دق نکنه
آخه غیرت الله
می دونی بی بی حتی پشت در هم نذاشت چادر از سرش بیفته!
می دونی چرا امام حسن زود پیر شد ؟ ..... بخاطر اینکه تو کوچه بود و نتونست کاری برا ناموسش کنه
آبجی حالا اگه میخوای منو دق مرگ نکنی تو خیابون که راه میری مواظب روسری و چادرت باش یه دفعه ناخودآگاه نره عقب و یه تار موت بیفته بیرون من نمی تونم فردای قیامت جواب خانم حضرت زهرا رو بدم 

سرو پایین انداخت و شروع کرد به گریه کردن...
اومد سرم رو بوسید و گفت آبجی قسمت میدم بعد از من مواظب چادرت باشی
از برخوردش خیلی تعجب کردم ... احساس شرم می کردم گفتم داداش ایشالا سایه ات همیشه بالا سرمه ... پیشونیشو بوسیدم
سه روز بعد خبر آوردن داداشت تو عملیات والفجر به شهادت رسیده
بعدا "لباساشو که آوردن دیدم جای تیر مونده رو پیشونی بندش...
سربند یا فاطمه الزهرا س...
 حالا هر وقت تو خیابون یه زن بی چادر رو می بینم... اشکم جاری میشه.
پیش خودم میگم حتما " اینا داداش ندارن که...



یا زهرا س... 



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف، حضرت زهرا (س)،

تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

یکی بود .... یکی نبود...

یه روز یه خانم مثل هر روز بعد از کلی آرایش کنار آینه ، مانتو تنگه و کفش پاشنه بلنده شو پا کرد و راهی خیابونای شهر شد...
همینطور که داشت راه می رفت وسط متلک های جوونا یه صدایی توجهش رو جلب کرد : " خواهرم جابت... خواهرم بخاطر خدا حجابت را رعایت کن..
نگاه کرد دید یه جوون ریشو ، از همونا که متنفر بود ازشون با یه پیرهن روی شلوار و یه شلوار پارچه ای داره به خانم های بد حجاب تذکر میده...
به دوستش گفت من باید حال اینو بگیرم وگرنه شب خوابم نمی بره ، مرتیکه سر تا پاش یه قرون نمی ارزه اون وقت اومده میگه چکار بکنید و چکار نکنید...
تصمیم گرفت مسیرش رو به سمت اون آقا کج کنه و یه چیزی بگه که دلش خنک بشه ، وقتی مقابل پسر رسید چشماشو تا آخر باز کرد و دندوناش رو روی هم فشار داد و گفت تو اگه راست میگی چشمای خودتو درویش کن با این ریشای مسخره ات...
بعدم با دوستش زدن زیر خنده و رفتن...
پسر سرشو رو به آسمون بلند کرد و زیر لب گفت : خدایا این کم رو از من قبول کن 
شبش که رفت خونه به خودش افتخار می کرد ، گوشی رو برداشت و قضیه رو با آب و تاب برای دوستاش تعریف می کرد...
فردای اون روز دوباره آینه و آرایش و ...
بعد که آماده شد به دوستاش زنگ زد و قرار پارک رو گذاشت...
توی پارک دوباره قضیه دیروز رو برای دوستاش تعریف می کرد و بلند بلند می خندیدند...
شب وقتی که داشت از پارک بر می گشت یه ماشین کنار پاش ترمز زد : خانمی برسونیم...
لبخند زد و گفت برو عمتو برسون بعد با دوستش زدن زیر خنده..
پسره از ماشین پیاده شد و چند قدمی کنار دختر قدم زد و بعد یکباره حمله کرد به سمت دختر و اون رو به سمت ماشین کشید..
دختر که شوکه شده بود شروع کرد به داد و فریاد اما کسی جلو نمیومد ، این بار با صدای بلند التماس کرد اما همه تماشاچی بودن
هیچ کدوم از اونایی که تو خیابون بهش متلک مینداختن و زیباییشو ستایش می کردن حاضر نبودن جونشون رو به خطر بندازن...
دیگه داشت نا امید می شد که دید یه جوون به سمتشون میدوه و فریاد می زنه : آهای ولش کن بی غیرت مگه خودت ناموس نداری...
وقتی بهشون رسید سرشو انداخت پایین و گفت خواهرم شما برو...
دختر در حالی که هنوز شوکه بود و دست و پاش می لرزید یک دفعه با صدای هیایو به خودش اومد دید یه جوون ریشو از همونا که پیرهن رو روی شلوار میندارن.. از همونا که به نظرش افراطی بودن افتاده روی زمین و تمام بدنش غرق به خونه... ناخودآگاه یاد دیروز افتاد..
اون شب برای دوستاش اس ام اس فرستاد : وقتی خواستن به زور سوارش کنند همون کسی از جونش گذشت که توی خیابون بهش می گفت : خواهرم حجابت...
همان ریشوی افراطی...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،

تاریخ : سه شنبه 28 بهمن 1393 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس