کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب شهید محمد ابراهیم همت







برنامه ی جزیره مجنون کاری از گروه برنامه های تلویزیونی مرکز بسیج صدا و سیما با همکاری شبکه ی پنج سیما به تهیه کنندگی محمد رضا ماندگاران و مجید خواجه نژاد و با اجرای سرکار خانم مژده لواسانی از تاریخ 15 اسفند 95 به مدت 7 شب پخش شد.
جزیره ی مجنون ویژه برنامه ای 40 دقیقه ایست که با نگاهی اجتماعی به راهیان نور می پردازد و میزبان مهمانان مختلفی از جمله هنرمندان سینما و تلویزیون می باشد.


ادامه مطلب + دانلود

طبقه بندی: کلیپ ها و فایل های تصویری، دانلود فیلم سینمایی و...، فایل های صوتی و...، شهدا و دفاع مقدس، مدافعان حرم ...، شهید محمد ابراهیم همت، اشعار و دوبیتی ها، آهنگ ، نماهنگ و...،
برچسب ها: جزیره مجنون، دانلود جزیره مجنون، تیتراژ پایانی جزیره مجنون، برنامه ی جزیره مجنون، شهید محمد ابراهیم همت، مادر شهید مصطفی احمدی روشن، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 27 اسفند 1395 | 10:18 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که مجسمه ی شاه پایین آورده شد، یکی از دوستان ابراهیم خبر آورد که "فردا قراره یه لشکر نیرو بیاد شهرضا و همه رو محاصره و سرکوب کنه." ابراهیم به او گفت : "اگه می ترسی و وحشت کردی، برو خونه و بگیر بخواب. کاری هم به این کارها نداشته باش."
ایراهیم همه ی کسانی را که با او همراه بودند، جمع کرد و به آن ها گفت : "برید قلوه سنگ جمع کنین و بیارین." مقدار زیادی قلوه سنگ جمع شد، بعد گفت: "توی کوچه ها و خیابون ها می ایستین و این قلوه سنگ ها رو با خودتون می برین. در خونه ها رو هم باز بذارین که اگه سربازها حمله کردن ، برید توی خونه ها و در رو ببندین." تقریبا افراد همه ی کوچه ها را توجیه کرد.
فردای آن روز ، یک لشکر نیرو آمد و سربازها رفتند و به میدان طالقانی و بعد هم در همه جا مستقر شدند. درگیری شدیدی بین مردم و سربازها در گرفت و مردم با قلوه سنگ افتاده بودند به جان سربازها. بلایی سرشان آوردند که آن ها در جواب قلوه سنگ ، تیر اندازی می کردند.
سه تا سربازها را هم گرفته بودند. بیچاره ها التماس می کردند که "اسلحه ها رو تحویل میدیم  ، ما رو نکشین." می گفتند : "اگه ما به این جا نمی اومدیم ، اعداممون می کردن." اسلحه هایشان را گرفتند و رهایشان کردند. تا ساعت دو بعد از ظهر دیگر اثری از سربازها نبود ، همه رفته بودند.
مدتی بعد امام آمد و انقلاب پیروز شد.


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پس از پایان دوره سربازی ، در دانشگاه شرکت کرد و در همان شهرضا در رشته ی پزشکی قبول شد و از آن جا که قبل از سربازی ، دوره ی تربیت معلم را گذرانده بود، در حین درس خواندن ، تدریس هم می کرد.
کم کم با بالا رفتن تب انقلاب او هم درگیر مبارزه شد. هر کجا که می رفت و می نشست، بر ضد شاه حرف می زد، تا این که پس از چهار ماه، دانشگاه را رها کرد.
می گفت : "ما باید کاری کنیم که شاه سرنگون بشه." کار به جایی رسید که او و دوستانش توانستند مجسمه ی شاه را با سختی و زحمت، از وسط میدان اصلی شهر پایین بیاورند و خرد کنند. مأموران شهربانی هم با دیدن جوشش مردم، از ترس شان درِ شهربانی را بستند و بیرون نیامدند.
همان روز مردم به فرمان او ، ریختند داخل شهربانی و آن جا را تخلیه کردند و تعدادی از مأموران را هم به اسیری گرفتند. اسناد و مدارک و پرونده های زیادی را هم با خودشان از شهربانی آوردند که در بین آن اسناد، ما حتی حکم اعدام ابراهیم را هم دیدیم.
کار آن ها به قدری سر و صدا راه انداخت که سرلشکر ناجی اعلام کرد: "این ها توی شهرضا جنایت کردن و بزرگی جنایت شون حد نداره."
ابراهیم آن روز پیش من نشسته بود و می گفت: "ارواح پدرت؛ این جنایتی رو که توی شهرضا کردیم، می آییم توی اصفهان هم می کنیم. اگه مردی بیا شهرضا"


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

همیشه می گفت : "این دو سال سربازی از بدترین ایام عمر من بود." علت آن را هم عدم وجود تقوا عنوان می کرد.
در زمان سربازی به خاطر سرعت عملش ، مسئول آشپزخانه شده بود. خودش تعریف می کرد: "ماه رمضان بود. من به آشپزخانه گفتم که برای بچه ها سحری درست کنند ، حدود سیصد نفر. ناجی که فرمانده مان بود ، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه ی سربازها به خط شوند. او آب آورده بود و سربازها را یکی یکی مجبور می کرد تا آب بخورند. آن روز همه ، روزه هایشان باطل شد و من چنین بی دینی در عمرم ندیده بودم. به خدا گفتم: "خدایا، اگه ما برای تو روزه می گیریم، این اینجا چی میگه ؟ خدایا ، خودت سزای اون رو بده." و خدا هم سزایش را داد.
روز بعد دستور دادم که آشپزخانه را کاملا تمیز کنند. بعد از این که کف آشپزخانه تمیز شد، رفتم روغن آوردم و به کف آشپزخانه مالیدم. می دانستم ناجی آن شب حتما برای سرکشی به آن جا می آید و می خواهد مطمئن شود که غذا پخته نمی شود. همان هم شد، ناجی آمد و سر دیگ رفت و وقتی خیالش راحت شد، موقع برگشتن چنان لیزی خورد که افتاد و پایش شکست. او را به بیمارستان منتقل کردند و ما تا آخر ماه رمضان از دستش در امان بودیم. هر شب هم برای بچه ها سحری درست می کردیم و به این ترتیب توانستیم روزه هایمان را بگیریم."


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : پنجشنبه 13 فروردین 1394 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

از خصوصیات اخلاقی اش هر چه بگویم کم گفتم. او از بچگی در خانواده ی ما، بلاتشبیه ، مانند یک قرآن بود.
صبح که می خواستم بلندش کنم، لحاف را از رویش پس نمی زدم، با یک بوسه بیدارش می کردم. طوری که گاهی وقت ها پدرش اعتراض می کرد و می گفت : "خجالت بکش زن ، این دیگه بزرگ شده."
سه ماه تعطیلات تابستان که می شد، می گفت :"من خوشم نمیاد برم توی کوچه و با این بچه ها بشینم، وقتمو تلف کنم. میخوام برم شاگردی."
می گفتیم: "آخه برای ما زشته که تو بری شاگردی. بری شاگرد کی بشی؟" می گفت: "می رم شاگرد یه میوه فروش می شم." می رفت آن قدر کار می کرد که وقتی شب به خانه می امد، دیگر رمقی برایش نمانده بود. به او می گفتم: "آخه ننه، کی به تو گفته که با خودت این طوری کنی؟" می گفت: "طوری نیست، کار کردن یه نوع عبادته، کیه که زحمت نکشه و کار نکنه؟" می گفت: "حضرت علی این همه زحمت می کشید! نخلستون ها رو آب می داد ، درخت می کاشت ، مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط بخوریم و بخوابیم."
این بچه آرام و قرار نداشت. یک وقت هایی که من خانه نبودم، جارو را بر می داشت و خانه را جارو می کرد یا رخت ها را می شست. اخلاق و رفتارش طوری بود که همیشه همه ازش راضی بودند.


برگرفته از "کتاب برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : سه شنبه 11 فروردین 1394 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پاییز سال 1333 بود که با همسرم و جمعی از دوستان ، قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) را کردیم و راهی کربلا شدیم. آن موقع ابراهیم را باردار بودم ، خیلی ها مرا از این سفر منع می کردند ، اما به خدا توکل کردم و به شوق زیارت اباعبدالله (علیه السلام) راهی کربلا شدم. با اتوبوس تا کرمانشاه آمدیم و از آن جا به مرز خسروی رفتیم. راه بسیار سخت و طاقت فرسایی بود، با جاده های خاکی و ماشین های قراضه.
صبح روز بعد ، مأموران مرزی عراق اجازه دادند که حرکت کنیم. هوا بسیار گرم بود و راه هم پر از دست انداز. از طرفی گرد و غباری که داخل ماشین می پیچید، کم کم حال مرا دگرگون کرد. تمام روز در راه بودیم و بالاخره پیش از غروب به کربلا رسیدیم. چشم هایم سیاهی می رفت و حالم به کلی بد شده بود. با زحمت مرا پیش یک دکتر بردند. دکتر پس از معاینه گفت : " بچه از بین رفته و تلف شده. " مقداری هم قرص و کپسول نوشت و گفت : " اگه با این ها بچه سقط نشد ، حتما بیاریدش تا عملش کنم. "


ادامه ی این خاطره

طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس