کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب داستان ها و خاطرات

یک دختر کوچک به داروخانه رفت و گفت : معجزه دارید ؟
معجزه میخوای واسه چی عزیزم ؟!
یه چیز بدی هر روز داره توی سر داداش کوچولوم گنده تر می شه! بابام میگه فقط معجزه میتونه نجاتش بده، منم همه پول هام رو آوردم تا اونو براش بخرم.
عزیزم ببخش نمی تونم کمکت کنم، ما اینجا معجزه نمی فروشیم.
چشم های دخترک پر از اشک شد و گفت : ولی اون داره می میره، تو رو خدا یه معجزه بهم بدید.
ناگهان دستی موهای دختر کوچولو رو نوازش کرد و صدائی گفت : ببینم چقدر پول داری ؟
پول ها رو شمرد و گفت : خدای من عالیه، درست به اندازه خرید معجزه برای داداش کوچولوت!
بعد هم گرم و صمیمی دست دختر رو گرفت و گفت منو ببر خونه تون تا ببینم می تونم واسه داداشت معجزه تهیه کنم ؟!
اون مرد فوق تخصص جراحی مغز بود
دو روز بعد عمل بدون پرداخت هیچ هزینه اضافی ای انجام شد.
هزینه عمل مقداری پول خرد بود و ایمان یک کودک.
مدتی بعد هم پسرک صحیح و سالم به خانه برگشت.
دکتر ارنست گروپ رئیس سابق بیمارستان هانوفر آلمان چندی پیش این خاطهر رو در یک کنفرانس علمی مطرح کرد و اون مرد جراح کسی نبود جزء
پروفسور مجید سمیعی

ادامه مطلب

طبقه بندی: داستان ها و خاطرات،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 11:06 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

سرشماری...

مامور سرشماری : سلام علیکم . خوبی حاج خانم ؟ تو خونه چند نفرید ؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری.

پیرزن لای در را بیشتر باز می کند. سر و گردنش را بیرون می دهد و سر و ته کوچه را دید می زند.
بعد با چشم پر از اشک میگه : این خونه بزار برا فردا سرشماری کن ، میشه ؟

مامور : مادر آخه چه فرقی داره فردا هم مثل امروز . تا فردا کم و زیاد می شید ؟

مادر : آره، شایدم شدیم.
پسرم 29 ساله رفته جبهه هنوز برنگشته. میگم شاید بیاد بشیم 2 نفر.

و ما چه می دانیم 29 سال انتظار یعنی چه...
حواسمون باشه جلوی چشمان منتظر این مادرا خون شهداشونو لگد مال نکنیم



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: ... 4 5 6 7

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic