تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب داستان ها و خاطرات

خانمی داستانی برایم گفت که شاید انتظار شنیدن چنین داستانی را از این شخص با آن طرز پوشش نداشتم.
نه حزب اللهی بود و نه چادری...!


ادامه داستان

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

روزی در کوفه حضرت علی (ع) سخنرانی می کرد که در این زمان اشعث بن قیس فرمانده عرب اعتراض کرد : "امیرالمومنین! ایرانیان در جلوی چشمان شما از اعراب پیشی می گیرند و شما در این مورد هیچکار نمی کنید. من نشان خواهم داد اعراب کیستند."
علی (ع) پاسخ داد :
"وقتی اعراب تنبل در رختخواب نرم می خوابند ایرانیان در گرمترین روزها به سختی کار می کنند تا خدا را با اعمال خود شاد کنند. و این اعراب از من چه می خواهند ؟ تا به ایرانیان ظلم کنم و یک ظالم شوم! به خداوندی که نطفه را شکافت سوگند می خورم که من از پیامبر خدا شنیدم که همانگونه که شما اعراب امروزه با ایرانیان در راه اسلام می جنگید روزی ایرانیان نیز در راه اسلام با شما خواهند جنگید."


منابع : 
الغارات : ج 2 ص 498
بحار الانوار : ج 34 ص 319
شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید : ج 20 ص 284
سفینه البحار مرحوم شیخ عباس قمی جلد 2 صفحه 693



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، امیرالمومنین (ع)، روایات و حکایات و احادیث،

تاریخ : یکشنبه 23 فروردین 1394 | 02:36 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دانشجو بود. دنبال عشق و حال. خیلی مقید نبود. یعنی اهل خیلی کارا بود. تو یخچال خونش مشروب هم پیدا می شد. از طرف دانشگاه بردنشون اردو قم. قرار بود با آیت الله بهجت دیدار داشته باشند.
از این به بعد رو بذارید خود حمید آقا تعریف کنه :
وقتی رسیدیم پیش آقای بهجت بچه ها سلام می کردن ایشون هم به همه سلام گفت تعارف کرد وارد بشن. من چند بار خواستم سلام بدم منتظر بودم ایشون منو هم نگاه کنن اما اصلا صورتشونو به سمت من برنگردوندن. در حالیکه بقیه رو تحویل گرفتن. تو دلم گفتم میگن این آقا از دل آدما با خبره تو چطور انتظار داری تحویلت بگیره تو که می دونی چقدر گند زدی.
 خلاصه اون لحظه تصمیم جدی گرفتم دور خیلی چیزارو خط بکشم وقتی برگشتم شیشه های مشروبو شکستم. تغییر کردم تا 1 ماه پای حرفم موندم از بچه ها شنیدم دوباره قراره برن قم منم بزور رفتم. این بار دم در سرمو انداخته بودم پایین تو حال خودم بودم دیدم بچه ها میگن حاج اقا با شماست!
 دیدم حاج آقا اشاره می کنه بیا جلوتر آهسته در گوشم گفت : یک ماهه که امام زمانتو خوشحال کردی.

ترک هر گناه = نشاندن لبخند بر لبان امام زمان و برداشتن یک قدم در مسیر ظهور


نقل از آیت الله احدی.



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، داستان ها و خاطرات، تاثیر گزار،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 06:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

داستان شفا یافتن فرد سنی در مجلس عزاداری حضرت اباالفضل (ع) و شیعه شدنش





طبقه بندی: فایل های صوتی و...، داستان ها و خاطرات، امام حسین (ع)، حضرت ابوالفضل (ع)،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 01:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که مجسمه ی شاه پایین آورده شد، یکی از دوستان ابراهیم خبر آورد که "فردا قراره یه لشکر نیرو بیاد شهرضا و همه رو محاصره و سرکوب کنه." ابراهیم به او گفت : "اگه می ترسی و وحشت کردی، برو خونه و بگیر بخواب. کاری هم به این کارها نداشته باش."
ایراهیم همه ی کسانی را که با او همراه بودند، جمع کرد و به آن ها گفت : "برید قلوه سنگ جمع کنین و بیارین." مقدار زیادی قلوه سنگ جمع شد، بعد گفت: "توی کوچه ها و خیابون ها می ایستین و این قلوه سنگ ها رو با خودتون می برین. در خونه ها رو هم باز بذارین که اگه سربازها حمله کردن ، برید توی خونه ها و در رو ببندین." تقریبا افراد همه ی کوچه ها را توجیه کرد.
فردای آن روز ، یک لشکر نیرو آمد و سربازها رفتند و به میدان طالقانی و بعد هم در همه جا مستقر شدند. درگیری شدیدی بین مردم و سربازها در گرفت و مردم با قلوه سنگ افتاده بودند به جان سربازها. بلایی سرشان آوردند که آن ها در جواب قلوه سنگ ، تیر اندازی می کردند.
سه تا سربازها را هم گرفته بودند. بیچاره ها التماس می کردند که "اسلحه ها رو تحویل میدیم  ، ما رو نکشین." می گفتند : "اگه ما به این جا نمی اومدیم ، اعداممون می کردن." اسلحه هایشان را گرفتند و رهایشان کردند. تا ساعت دو بعد از ظهر دیگر اثری از سربازها نبود ، همه رفته بودند.
مدتی بعد امام آمد و انقلاب پیروز شد.


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : شنبه 15 فروردین 1394 | 03:34 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پس از پایان دوره سربازی ، در دانشگاه شرکت کرد و در همان شهرضا در رشته ی پزشکی قبول شد و از آن جا که قبل از سربازی ، دوره ی تربیت معلم را گذرانده بود، در حین درس خواندن ، تدریس هم می کرد.
کم کم با بالا رفتن تب انقلاب او هم درگیر مبارزه شد. هر کجا که می رفت و می نشست، بر ضد شاه حرف می زد، تا این که پس از چهار ماه، دانشگاه را رها کرد.
می گفت : "ما باید کاری کنیم که شاه سرنگون بشه." کار به جایی رسید که او و دوستانش توانستند مجسمه ی شاه را با سختی و زحمت، از وسط میدان اصلی شهر پایین بیاورند و خرد کنند. مأموران شهربانی هم با دیدن جوشش مردم، از ترس شان درِ شهربانی را بستند و بیرون نیامدند.
همان روز مردم به فرمان او ، ریختند داخل شهربانی و آن جا را تخلیه کردند و تعدادی از مأموران را هم به اسیری گرفتند. اسناد و مدارک و پرونده های زیادی را هم با خودشان از شهربانی آوردند که در بین آن اسناد، ما حتی حکم اعدام ابراهیم را هم دیدیم.
کار آن ها به قدری سر و صدا راه انداخت که سرلشکر ناجی اعلام کرد: "این ها توی شهرضا جنایت کردن و بزرگی جنایت شون حد نداره."
ابراهیم آن روز پیش من نشسته بود و می گفت: "ارواح پدرت؛ این جنایتی رو که توی شهرضا کردیم، می آییم توی اصفهان هم می کنیم. اگه مردی بیا شهرضا"


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 | 08:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

همیشه می گفت : "این دو سال سربازی از بدترین ایام عمر من بود." علت آن را هم عدم وجود تقوا عنوان می کرد.
در زمان سربازی به خاطر سرعت عملش ، مسئول آشپزخانه شده بود. خودش تعریف می کرد: "ماه رمضان بود. من به آشپزخانه گفتم که برای بچه ها سحری درست کنند ، حدود سیصد نفر. ناجی که فرمانده مان بود ، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه ی سربازها به خط شوند. او آب آورده بود و سربازها را یکی یکی مجبور می کرد تا آب بخورند. آن روز همه ، روزه هایشان باطل شد و من چنین بی دینی در عمرم ندیده بودم. به خدا گفتم: "خدایا، اگه ما برای تو روزه می گیریم، این اینجا چی میگه ؟ خدایا ، خودت سزای اون رو بده." و خدا هم سزایش را داد.
روز بعد دستور دادم که آشپزخانه را کاملا تمیز کنند. بعد از این که کف آشپزخانه تمیز شد، رفتم روغن آوردم و به کف آشپزخانه مالیدم. می دانستم ناجی آن شب حتما برای سرکشی به آن جا می آید و می خواهد مطمئن شود که غذا پخته نمی شود. همان هم شد، ناجی آمد و سر دیگ رفت و وقتی خیالش راحت شد، موقع برگشتن چنان لیزی خورد که افتاد و پایش شکست. او را به بیمارستان منتقل کردند و ما تا آخر ماه رمضان از دستش در امان بودیم. هر شب هم برای بچه ها سحری درست می کردیم و به این ترتیب توانستیم روزه هایمان را بگیریم."


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : پنجشنبه 13 فروردین 1394 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

از خصوصیات اخلاقی اش هر چه بگویم کم گفتم. او از بچگی در خانواده ی ما، بلاتشبیه ، مانند یک قرآن بود.
صبح که می خواستم بلندش کنم، لحاف را از رویش پس نمی زدم، با یک بوسه بیدارش می کردم. طوری که گاهی وقت ها پدرش اعتراض می کرد و می گفت : "خجالت بکش زن ، این دیگه بزرگ شده."
سه ماه تعطیلات تابستان که می شد، می گفت :"من خوشم نمیاد برم توی کوچه و با این بچه ها بشینم، وقتمو تلف کنم. میخوام برم شاگردی."
می گفتیم: "آخه برای ما زشته که تو بری شاگردی. بری شاگرد کی بشی؟" می گفت: "می رم شاگرد یه میوه فروش می شم." می رفت آن قدر کار می کرد که وقتی شب به خانه می امد، دیگر رمقی برایش نمانده بود. به او می گفتم: "آخه ننه، کی به تو گفته که با خودت این طوری کنی؟" می گفت: "طوری نیست، کار کردن یه نوع عبادته، کیه که زحمت نکشه و کار نکنه؟" می گفت: "حضرت علی این همه زحمت می کشید! نخلستون ها رو آب می داد ، درخت می کاشت ، مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط بخوریم و بخوابیم."
این بچه آرام و قرار نداشت. یک وقت هایی که من خانه نبودم، جارو را بر می داشت و خانه را جارو می کرد یا رخت ها را می شست. اخلاق و رفتارش طوری بود که همیشه همه ازش راضی بودند.


برگرفته از "کتاب برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : سه شنبه 11 فروردین 1394 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پاییز سال 1333 بود که با همسرم و جمعی از دوستان ، قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) را کردیم و راهی کربلا شدیم. آن موقع ابراهیم را باردار بودم ، خیلی ها مرا از این سفر منع می کردند ، اما به خدا توکل کردم و به شوق زیارت اباعبدالله (علیه السلام) راهی کربلا شدم. با اتوبوس تا کرمانشاه آمدیم و از آن جا به مرز خسروی رفتیم. راه بسیار سخت و طاقت فرسایی بود، با جاده های خاکی و ماشین های قراضه.
صبح روز بعد ، مأموران مرزی عراق اجازه دادند که حرکت کنیم. هوا بسیار گرم بود و راه هم پر از دست انداز. از طرفی گرد و غباری که داخل ماشین می پیچید، کم کم حال مرا دگرگون کرد. تمام روز در راه بودیم و بالاخره پیش از غروب به کربلا رسیدیم. چشم هایم سیاهی می رفت و حالم به کلی بد شده بود. با زحمت مرا پیش یک دکتر بردند. دکتر پس از معاینه گفت : " بچه از بین رفته و تلف شده. " مقداری هم قرص و کپسول نوشت و گفت : " اگه با این ها بچه سقط نشد ، حتما بیاریدش تا عملش کنم. "


ادامه ی این خاطره

طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دعوا شده بود
آقا امیرالمومنین (ع) رسید
گفت : آقای قصاب بذار بره!
قصاب گفت به تو ربطی نداره و دستشو برد بالا محکم گذاشت تو صورت حضرت علی (ع)
آقا سرشو انداخت پایین و رفت
(زمان خلافت)
مردم ریختند و گفتند فهمیدی کیو زدی؟! قصاب گفت نه فضولی میکرد زدمش
گفتند: زدی تو گوش حضرت علی (ع) خلیفه مسلمین
قصاب ساطور رو برداشت و دستشو قطع کرد
گفت دستی که بخوره تو صورت حضرت علی (ع) مال من نیست...


جیگرشو داری یه چیزی بهت بگم؟؟؟
امام زمان (عج) فرمودند : با هر گناهی که می کنی یه سیلی تو صورت من میزنی!!!



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، داستان ها و خاطرات، امیرالمومنین (ع)،

تاریخ : پنجشنبه 28 اسفند 1393 | 10:16 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

حاج سعید قاسمی : 
خدمت مقام معظم رهبری این خاطره را گفتم :
روزی که خدمتشان بودیم مصادف با پنجمین روزی بود که بچه ها در کانال مانده بودند. هر کس توانسته بود برگشته بود و هر کس هم مانده بود دیگر راهی نداشت که تا همین الان پیکرهایشان می آید.
حاج همت هر گونه که می شد تلاش کرد تا این رزمندگان را از کانال بیرون بیاورد اما نمی شد، کار به گونه ای گره خورده بود که فقط می توانست صدای آن ها را بشنود.
آن دفعه آخر که بعد از پنج روز با بیسیم ارتباط برقرار شد به جهت این که دشمن مجال نمی داد. اون دفعه آخر صدای فرمانده گردان نبود ، صدای یک بچه 15 الی 16 ساله بود.
حاجی گفت : پسرم این هاشمی (فرمانده گردان) رو بگو بیاد پشت خط
گفت : حاجی هاشمی نیست ، حالش خوبه رفته پیش وزوایی! (وزوایی که تو بیت المقدس شهید شده بود) این رزمنده کوچک داشت کد می داد!!
حاجی گفت : پسرم بگو دهقان معاونش بیاد.
رزمنده جوان گفت : دهقان رفته پیش قجه ای! (قجه ای هم قبلا شهید شده بود)
بچه بسیجی گفت حاجی این حرفا رو ولش کن؛ یادته که شب عملیات برامون صحبت می کردی گفتی که بابابزرگ گفته عاشورایی بجنگید!
گفت : آره پسرم
گفت : سلام ما رو به بابابزرگ برسون بگو آقاجان ما چیزی برات کم نگذاشتیم ، سعی کردیم هر چه که بود را اینجا انجام دهیم!
حاجی به او گفت : پسرم صحبت کن!
گفت : ولش کن حاجی! باطری تموم!!!
حاج همت کلافه شد و این گوشی را به سرش کوبید!

قاسمی ادامه داد : دیدم که حضرت آقا یک مقدار سر این قصه اذیت شدند ، آقا گفتند : مقصودت چیست ؟
گفتم : دغدغه من این است که اگر روزی از من پرسیدید که آیا کاری کردید ؟ من به اندازه این بچه بسیجی نتوانم بگویم هر کار از دستم بر آمد انجام دادم!!





طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 04:55 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

حاج آقا ماندگاری تو یکی از منبرهاش به نقل یه استاد دانشگاه فرمود : 
یه استاد دانشگاه می گفت خوابیده بودم خواب شهید همت رو دیدم با موتور اومد به من گفت بپر بالا...
نشستم پشت موتورش همین طور داشت تو خیابونای تهران می رفت چشمم به اسم خیابونا و کوچه ها می افتاد انگار داره بهم آدرس میده. خلاصه از کوچه ها و خیابونا که گذشتیم در یه خونه رسیدیم از خواب پریدم.
لباسم رو پوشیدم و دنبال اون آدرسی که تو خواب یادم مونده بود رفتم جلو در همون خونه
نیمه شب بود هر چی در زدم کسی در رو وا نکرد
ناچار از بالای در رفتم تو دیدم یکی از دانشجوهای خودم خودکشی کرده پیکرش نیمه جونه
زنگ زدم اوژانس ، خلاصه جوان نجات پیدا کرد.
بعد از چند وقت جوان دانشجو به من گفت موقع خودکشی که آخر خط بودم عکس شهید همت رو نگاه کردم بهش گفتم :
حالا اگه مردی کمکم کن.....



کجایند مردان بی ادعا...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس