کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب داستان ها و خاطرات

غواص به فرمانده گفت :
اگه رمز عملیات رو اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب !
فرمانده گفت : اگر اطمینان نداری می تونی برگردی.
غواص جواب داد : نه! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط می ترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه؛ آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.
والفجر 8 .... اروند...
فرمانده داد زد : یا زهرا...
غواص ما اولین نفری بود که تو آب پرید !
اولین نفری هم بود که به شهادت رسید...



 شهید مهدی ذهبی 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا و دفاع مقدس، شهید مهدی ذهبی، مهدی ذهبی، یا زهرا، والفجر هشت، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تیرماه 1378 ((روزهای فتنه 18 تیر)) سردار باقر زاده اکیپ های تفحص را جمع کرد و گفت : مردم تماس می گیرند و درخواست می کنند مراسم تشعیع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند گفتع :بروید به شهدا التماس کنید و بگویید : شما همگی فدایی ولایت هستید ، به یاری رهبرتان بشتابید و چند روز بعد در شلمچه تعدادی شهید پیدا شد. چند ساعت بعد بی سیم اعلام کرد : هور ، شهید پیدا شد و این ماجرا ادامه پیدا کرد.
 از تعداد شهدا پرسیدم ، شمارش کردیم در مجموع 72 شهید شد.
سردار گفت : الله اکبر ، روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند.






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهید گمنام، خاطرات شهدا، دفاع مقدس، فتنه 18 تیر، سردار باقرزاده، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مدتی بود پیرمرد اصفهانی در سالن شهدا تابوت سازی می کرد. کاروانی از پیکر مطهر شهدا آوردند. همیشه می رفت بالای سر جنازه ها با حالت خاص آنها را نگاه می کرد.
 ناگهان بالا سر یکی از از آنها نشست! و آرام با لهجه اصفهانی گفت : باریک الله... باریک الله... باریک الله...
 بعد پا شد و رفت سر کارش! برای بچه ها سوال شد ، رفتند سراغش با اسرار علت این حرکت را ازش سوال کردند.
نهایتا پیرمرد سر بلند کرد و گفت : هیچی ، پسرم بود...
(راوی سردار باقرزاده)






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید گمنام، پدر شهید، داستان ها و خاطرات، داستان ها و خاطرات دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

یکی می گفت :
یه عمر دعا می کردم آقا رو ببینم...
یک شب خواب دیدم فردای شب قدر بود...
انگار دعاهایم بعد از چهل سال مستجاب شده بود...
مردی در خانه را میزد...
از پشت پنجره نگاه کردم...
آره مولایم بود
نگاهی به در و دیوار خونم کردم...
سریع رفتم تابلوها و عکس های ناجور رو برداشتم...
وسایل ناجور رو جمع کردم و یه جا قایم کردم...
ای وای سی دی های ناجور رو سریع شکستم و ریختم دور...
دستگاه ماهواره رو هم قایم کردم...
گوشی موبایلم هم خاموش کردم که یه وقت...
یه نگاه به خونه کردم...
فکر می کردم دیگه خونه آمادس...
رفتم که در رو باز کنم و امام زمان خودم رو ببینم و دعوتشون کنم به خونمون...
در رو که باز کردم دیدم آقا آخرین خونه کوچه رو هم زده بود و نا امید از کوچه رفت...
آره...
همه مثل من داشتن خونه رو آماده می کردن...
هیچکس آماده دیدار آقا نبود...
و باز هم آقا مثل همیشه غریب ماند...


و ما دعا می کنیم که بیاید
و همه کار می کنیم که نیاید...




طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کدومتون حاضرید که یک مین منور رو با درجه حرارت 1600 درجه سانتیگراد که توی سکوت و تاریکی شب داره می سوزه و نزدیکه که عملیاتو لو بده و جون هزاران رزمنده رو به خطر بندازه ، توی شکمتون بگیرید و ذره ذره آب بشید و بسوزید و ذغال بشید و دم نزنید ؟؟؟؟!
31 سال پیش این شهید 15 ساله "رضا میرزایی" این کارو کرد...!


چه چیزمان به شهدا رفته که می گوییم:
اللهم الرزقنا...؟





طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: ثانیه های ظهور، شهید، شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید رضا میرزائی،

تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دم غروب بود بارون می بارید. هوا کم کم داشت رو به تاریکی می رفت. داشتم از زورخانه بر می گشتم که یهو چشمم افتاد به یه سبزی فروش که بیشتر سبزی هاشو نفروخته بود. ناراحت بود و نگران...
رفتم طرفش یقه پالتومو صاف کردم و باهاش دست دادم و کنارش ایستادم.
کمی بعد مردم به هوای دیدن من و امضا گرفتن ازم میومدن و به بهانه سبزی خریدن کنارم می ایستادن.
ظرف یک ساعت سبزی فروش تمام سبزی هاشو فروخت و خوشحال به خانه برگشت.
من هم راضی ام خدایا شکرت که امشب پدری شرمنده خانواده اش نشد...

(دفترچه خاطرات جهان پهلوان تختی)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: جهان پهلوان تختی، پهلوان تختی، تختی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 | 11:53 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

ته صف بودم.
به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آب را داد دستم.
گفت من زیاد تشنه ام نیست.
نصفش را تو بخور...
فرداش شوخی شوخی به بچه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد.
یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود !



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: بسیجی، رفاقت به سبک بسیجی، شهدا، از خود گذشتگی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

در جاده بصره - خرمشهر وقتی که شهید علی اکبر دهقان به شهادت رسید ، ایشون همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش جدا شد...
در همان حال تنش داشت می دوید سرش روی زمین غلطید...
سر این شهید حدود پنج دقیقه فریاد یاحسین یاحسین می داد...
همه داشتند گریه می کردند...
چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش رو برداشتند نوشته بود : خدایا من شنیده ام که امام حسین(ع) با لب تشنه شهید شده ، من هم دوست دارم این گونه شهید بشم...
خدایا شنیده ام که سر امام حسین(ع) را از پشت بریده اند ، من هم دوست دارم سرم از پشت بریده بشه...
خدایا شنیده ام سر امام حسین(ع) بالای نیزه قرآن می خونده، من که مثل امام اسرار قران را نمی دانم که بتونم با اون انس بگیرم و بتونم بعد مرگم قرآن بخونم ، ولی به امام حسین (ع) خیلی عشق دارم... دوست دارم وقتی شهید میشم سر برده ام به ذکر یاحسین یاحسین باشه...

نقل از کتاب روایات مقدس ص300



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

عباسعلی بچه دولت آباد اصفهان بود. سال شصت به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت. تک فرزند خانواده هم بود. زمان جنگ اومد و گفت : مامان می خوام برم جبهه. مادر گفت : عباسم! تو عصای دستمی کجا می خوای بری 
عباسعلی گفت : امام گفته ..... مادرش گفت : اگه امام گفته برو عزیزم...
عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته. اما خودش گفت : اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب. فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند : آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه ، بزرگترین اشتباهه...
بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند. یه روز شهید خرازی گفت : چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن. پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود...
پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی بود. قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت : "به هیچ وجه با عراقیها درگیر نمی شید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقی ها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره... و تخریبچی ها رفتند...
یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر شده ، یکی شونم برنگشته ... اونایی که برگشته بودند گفتند : نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد...
زمزمه ی لغو عملیات مطرح شد.گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده. پسر عموی عباسعلی اومد گفت : حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده ، سرش بره زبونش باز نمیشه. برید عملیات کنید...
عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پبلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشت. پسر عموی عباسعلی اومد گفت : این عباسعلیه. گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه...
اسرای عراقی می گفتند : روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند...
جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره. وقت تشعیع جنازه مادر گفت : صبر کنید این بچه یکی یه دونه من بوده ، تا نبینمش نمذارم دفنش کنین. گفتن مادر بیخیال ، نمیشه ..... مادر گفت : بخدا قسم نمیذارم. گفتند : باشه! ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین. یهو مادر گفت : نکنه می خواین بگین عباسم سر نداره؟ گفتند : مادر! عراقیها سر عباست رو بریدند.  مادر گفت : پس می خوام عباسمو ببینم...
مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگهای عباس رو بوسید. 

مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد اون بوسه دیگه حرف نزد...


راوی : محمد احمدیان از بچه های تفحص

عکس شهید

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهید عباسعلی فتاحی، عباسعلی فتاحی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه های بزرگ کشور آمده بودند جنوب.
چشمتان روز بد نبیند...
آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان ، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی ، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود ، شال گردن شده بود.
اخلاقشان را هم که نپرس...
حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند ، فقط می خندیدند و مسخره می کردند و آواز های آنچنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم ، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث ، بدهکار خاطره و روایت نیست که نیست...
باید از راه دیگری وارد می شدم .... ناگهان فکری به ذهنم رسید ... اما ... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم : بیایید با هم شرط ببندیم! خندیدند و گفتند : اِاِاِ .... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا ؟؟؟
گفتم : آره!! ....... گفتند : حالا چه شرطی ؟
گفتم : من شما را به یکی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم ، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید ، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند اگر نتوانستی معجزه کنی ، چه ؟ .......... گفتم هر چه شما بگویید.
گفتند : با همین چفیه ای که به گردنت انداخته ای ، میایی وسط اتوبوس و شروع می کنی به رقصیدن!!!

ادامه ی داستان

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

عارفی را گفتند : خداوند را چگونه می بینی ؟!
پاسخ داد :
اینگونه که همیشه می تواند مچم را بگیرد...
اما همیشه دستم را می گیرد...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، خدا،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 10:11 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پسری با اخلاق و نیک سیرت اما فقیر به خواستگاری دختری می رود...
پدر گفت : تو فقیری و دخترم طاقت رنج و سختی ندارد پس من به تو دختر نمی دهم.
پسری پولدار اما بد کردار به خواستگاری همان دختر می رود.
پدر دختر با ازدواج موافقت می کند و در مورد اخلاق پسر هم می گوید : ان شاءالله خدا او را هدایت می کند...
دختر گفت : پدر جان !
مگر خدایی که هدایت می کند ، با خدایی که روزی می دهد فرق دارد ؟؟؟؟



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 10:08 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic