تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب داستان ها و خاطرات
بدجوری زخمی شده بود
رفتم بالا سرش
نفس نفس می زد
گفتم : زنده ای هنوز ؟
گفت : هنوز نه... 
خشکم زد
تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره
او زنده بودن رو توی شهادت می دید... 

وَ لا تَحسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلوا فی سَبیلِ الله امواتاً ج بل احیاءٌ عِندَ ربِّهِم یُرزَقون... 



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، مهدویت و امام زمان (عج)،

تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1396 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
صدا : زد مامان 
مادرش اومد
گفت : این سرم رو از دستم در بیار می خوام برم دستشویی. 
مادرش کمکش کرد، رفت وضو گرفت. 
اومد بیرون. 
گفت : مامان بغلم می کنی؟ 
مادرش بغلش کرد. 
تموم شد... 
پرواز کرد
ساعت 19 سوم فروردین 93

شهید امر به معروف علی خلیلی 






طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین 1396 | 08:37 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
انسان سرمایه داری در شهری زندگی می کرد اما به هیچ کسی ریالی کمک نمی کرد فرزندی هم نداشت و با همسرش تنها زندگی می کرد در عوض قصابی در آن شهر به نیازمندان گوشت رایگان می داد روز به روز نفرت این مردم از این شخص سرمایه دار بیشتر می شد مردم هر چه او را نصیحت می کردند که این سرمایه را برای چه کسی می خواهی؟ در عوض می گفت: نیاز شما ربطی به من نداره، برید از قصاب بگیرید. تا اینکه او مریض شد؛ هیچ کس به عیادت او نرفت... 
این شخص در نهایت تنهایی جان داد‌؛ هیچکس حاضر نشد به تشییع جنازه اش برود... 
همسرش به تنهایی او را دفن کرد اما از فردای آن روز اتفاق عجیبی در شهر افتاد...
دیگر قصاب به کسی گوشت رایگان نداد! 
او می گفت: کسی که پول گوشت ها را می داد دیروز از دنیا رفت. 

زود قضاوت نکنیم... 



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، تاثیر گزار،

تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | 01:32 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
خارپشتی از یک مار خواست بگذارد با او همخانه شود... 
مار پذیرفت. چون لانه ی مار تنگ بود، خار های تیز خارپشت به بدن مار فرو می رفت و مار را زخمی می کرد، اما مار از سر نجابت دم بر نمی آورد. 
سرانجام مار گفت : نگاه کن ببین چه مجروح و خونین شده ام؛ می توانی لانه ی مرا ترک کنی؟ 
خارپشت گفت من مشکلی ندارم، اگر تو ناراحتی می توانی لانه ی دیگری برای خود بیابی... 

عادت ها ابتدا به صورت مهمان وارد می شوند، اما دیری نمی گذرد که خود را صاحبخانه می کنند و کنترل ما را به دست می گیرند

مواظب خارپشت عادتهای منفی زندگیتان باشید... 



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: داستانک، خارپشت، داستان زیبا، ثانیه های ظهور،

تاریخ : دوشنبه 23 اسفند 1395 | 12:40 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

شیخ مفید و شیخ طوسی با اسناد خود از سدیر صیرفی روایت کرده اند :
رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم ، در مقابل او طبقی پوشیده بود. بر آن حضرت سلام کردم و او ردّ سلام کرد؛ سپس رو پوش را برداشت ، در آن طبق رطب بود ، از آن رطب تناول کرد.
از آن حضرت رطبی خواستم ، به من داد، و چون خوردم رطب دیگری خواستم؛ تا هشت رطب، چون باز درخواست کردم، فرمود : تو را بس است.
فردای آن روز نزد جعفر بن محمد الصادق علیه السلام رفتم، مقابل او ظرفی بود مانند طبقی که مقابل رسول خدا صلی الله علیه و آله در خواب دیده بودم؛ بر آن حضرت سلام کردم، ردّ سلام کرد. روپوش طبق را برداشت و از آن تناول کرد؛ من تعجب کردم، گفتم : یابن رسول الله ،فدایت شوم، به من رطبی بده؛ داد...
و تا هشت مرتبه از او درخواست کردم و رطب داد. و بعد از آن طلب کردم؛ فرمود : اگر جدم زیاد کرده بود من هم زیاد کرده بودم.

الامالی للمفید ، ص335 ؛ الامالی للطوسی ، ص114



طبقه بندی: پیامبر مهربانی (ص)، امام صادق (ع)، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | 12:42 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دو نفر بیشتر نبودیم، من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. آرپی جی زن بود. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیز نمی ترسید...
در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس ، حسن گفت : ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر. اگر اسیر شدیم تو هیچ کاره ای من همه چیز را به عهده می گیرم.
از موضع استتار عراقی استفاده می کرد. یکی یکی تانک هایشان را می زد.
وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد کرده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد.
یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی!
رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون نفرات آن ها را به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.
غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند.
من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت : فامیلی ات چیه؟
گفت : خمینی! پرسید : نام پدر: خمینی!
نام جد ؟ دوباره گفت : خمینی
حسن را می شناختند. می دانستند چه بلایی سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهداتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آر پی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت.
بعثی ها هم می سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: حسن، شهید، شهدا و دفاع مقدس، اسیر، اسارت، خمینی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آیت الله اراکی می گوید :
شبی خواب امیر کبیر را دیدم. جایگاه متفاوت و رفیعی داشت...
از او پرسیدم : چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند جواب داد :  خیر
پرسیدم : چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی ؟
گفت : نه!
پرسیدم : پس راز این جایگاه و مقام چیست؟
جواب داد : هدیه مولایم حسین ( ع ) است!
پرسیدم چطور؟
گفت : آنجا که رگ دو دستانم را در حمام فین کاشان زدند ، چون خون از من می رفت تشنگی بر من غالب شد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! دو تا رگ بریدند و این همه تشنگی؟!
پس چه کشید پسر فاطمه؟ 
او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین ( ع ) حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و در دیدگانم اشک جمع شد.
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین ( ع) آمد و گفت :
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی و آب ننوشیدی
این هدیه ما در برزخ ، باشد تا در قیامت جبران کنیم...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، روایات و حکایات و احادیث، امام حسین (ع)،

تاریخ : یکشنبه 4 بهمن 1394 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
گردان امام حسین علیه السلام توی محاصره ی دشمن قرار گرفته بود...
دست مشدی عباد فرمانده گردان هم قطع شده بود
اما با همون حالت ایستاده و مردونه می جنگید...
مشدی عباد به عقب بی سیم زد و گفت : سلام منو به امام برسونید و بگید :
مشدی عباد و نیروهاش تا آخر حسین وار جنگیدند و حسین وار شهید شدند...
جنازه مشدی عباد برنگشت؛ توی وصیت نامه اش نوشته بود :
ای کاش وقتی شهید شدم ، جسم منو پیدا نکنند...



خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی ((مشدی عباد))
منبع : کتاب لحظه های آشنا ، صفحه 11



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: مشدی عباد، محمد باقر مشهدی عبادی، سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی، شهدا، مفقودالاثر، شهید مفقودالاثر، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 25 مهر 1394 | 03:04 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آنجاست ، آن عراقی را بزن!...
اسلحه اش را برداشت...
از دوربین اسلحه نگاه کرد...
نشانه گرفت ، نفس را حبس کرد...
انگشت اشاره اش را گذاشت رو ماشه...
یکدفعه دیدم انگشتش را برداشت...
اسلحه را پایین آورد...
چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد...
گفتم : چرا دفعه اول نزدی ؟؟؟
گفت : داشت آب می خورد...



طبقه بندی: امام حسین (ع)، تاثیر گزار، شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا، شهید، آب خوردن، عراقی، امام حسین، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
اسیر شده بود...
15 سال بیشتر نداشت...
حتی مویی هم در صورتش نبود...
سرهنگ عراقی اومد یقشو گرفت ، کشیدش بالا
گفت : اینجا چه کار می کنی؟
حرف نمی زد...
سرهنگ عراقی گفت : جواب بده
گفت : ولم کن تا بگم...
ولش کرد

خم شد از روی زمین یک مشت خاک برداشت؛
آورد بالا گفت : اینجا خاک منه ، تو بگو اینجا چکار می کنی؟

سرهنگ عراقی خشکش زده بود...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: تاثیر گزار، شهدا، دفاع مقدس، اسیر، اسیر جنگی، اسرای جنگ، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 28 شهریور 1394 | 06:14 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
وقتی ترکش به قلبش خورد بلند گفت : یامهدی...
سرش را بلند کردم که بگذارم روی پایم 
گفت : ول کن سرم رو ، بذار آقا سرم رو بغل کنه
هنوز لبخند به لب داشت و چشمهایش به افق بود که رفت...

چه رفتنی؟!...
سر به دامن مولا...
با لبخند...
با آرامش...

اللهم ارزقنا... 



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: شهید، شهدا و دفاع مقدس، شهیدی که سر بر دامن امام زمان از دنیا رفت، امام زمان، امام مهدی، یا مهدی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 22 شهریور 1394 | 11:35 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
چند روز بعد از عملیات ، یک نفر رو دیدم که کاغذ و خودکار گرفته بود دستش ...
هر جا می رفت همراه خودش می برد
از یکی پرسیدم : چشه این بچه ؟
گفت : آر پی جی زن بوده...
تو عملیات اونقدر آر پی جی زده که دیگه نمی شنوه...
باید براش بنویسی تا بفهمه



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، ایثارگر، جانباز، داستان ها و خاطرات، ایثارگری، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 11 شهریور 1394 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس