تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب شهدا و دفاع مقدس

وقتی هدایای مردمی را باز می کردیم، در میان انبوه کمپوت ها چشمم به یک نایلون افتاد که به نظرم خیلی سبک بود، وقتی اون رو برداشتم دیدم واقعا سبکه مثل اینه که قوطی خالی باشه. در نایلون رو باز کردم دیدم که واقعا یک قوطی خالیه کمپوته که داخلش یه نامه است.
نامه رو که باز کردم دیدم دست خط یه دانش آموز دبستانی که یک قوطی خالیه کمپوت رو برای ما فرستاده بود به جبهه.
تو نامه نوشته بود :
"برادر رزمنده ، سلام من یک دانش آموز دبستانی هستم. خانم معلم گفته که برای کمک به رزمندگان جبهه های حق علیه باطل نفری یه کمپوت هدیه بفرستیم. با مادرم رفتم از مغازه بقالی کمپوت بخرم. قیمت هر کدام از کمپوت ها رو پرسیدم، اما قیمت آنها خیلی گران بود ، حتی کمپوت گلابی که قیمتش 25 تومان بود و از همه ارزانتر بود را نمی توانستم بخرم. آخر پول ما به اندازه سیر کردن شکم خانواده هم نیست. در راه برگشت کنار خیابان این قوطی خالی کمپوت را دیدم برداشتم و چند بار با دقت آن را شستم تا تمیزِ تمیز شد. حالا یک خواهش از شما برادر رزمنده دارم ، هر وقت که تشنه شدید با این قوطی آب بخورید تا من هم خوشحال بشوم و فکر کنم که توانستم به جبهه ها کمکی کنم."
بچه ها تو سنگر برای خوردن آب توی این قوطی نوبت می گرفتند..... آب خوردنی که همراهش ریختن چند قطره اشک بود...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 09:57 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

عملیات شروع شده بود
گردان ما خط شکن بود
همه چیز داشت خوب پیش می رفت
یه دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی
باید هر جور بود از این مانع رد می شدیم
یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن بهمون نزدیک میشن
اگه ما رو می دیدند عملیات لو می رفت و بچه ها قتل عام می شدند
چاره ای جز عبور نبود
توی فکر بودیم که یه دفعه فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارهای حلقوی داشتیم از تعجب شاخ در می آوردیم.
گفت از روی من رد بشین و برین جلو تا عراقی ها نیومدند
هیچ کس حاضر نبود رد بشه
تا اینکه ما رو به جان امام قسم داد ........... با گریه از روش رد شدیم
آخرین نفر من بودم دستمو ..... گرفت غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد
اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارمفکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته برداشتم
عراقی ها نزدیک شده بودند باید می رفتم تا من رو نبینند
وقتی داشتم می رفتم گریه ام گرفت برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون میده
فکر کردم داره باهام خداحافظی می کنه
خودم رو انداختم پشت یه خاکریز پاکت نامه فرمانده رو باز کردم خشکم زد ...... عکس دخترش بود
 دختری که تازه دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش ......... تازه فهمیدم تکون دادن دستاش برا خداحافظی نبوده
میخواسته بگه برگرد یه بار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : پنجشنبه 9 بهمن 1393 | 09:52 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

یه موتور گازی داشت که هر روز صبح و عصر سوارش می شد و قارقارقارقار باش میومد مدرسه و برمی گشت.
یه روز عصر که پشت همین موتور نشسته بود و می رفت ، رسید به چراغ قرمز . ترمز زد و ایستاد. یه نگاه به دور و برش کرد و موتور رو زد رو جک و رفت بالای موتور و فریاد زد : 
الله اکبر الله اکبر...
نه وقت اذان ظهر بود نه اذان مغرب.
اشهد ان لا اله الّا الله...
هر کی آقا مجید و نمی شناخت غش غش می خندید و متلک می انداخت و هر کیم می شناخت مات و مبهوت نگاهش می کرد که این مجید چش شده؟! قاطی کرده چرا ؟!
خلاصه چراغ سبز شد و ماشینا راه افتادن و رفتن آشناها اومدن سراغ مجید که آقا مجید ؟ چطور شد یهو؟ حالتون خوب بود که !
مجید یه نگاهی به رفقاش انداخت و گفت : " مگه متوجه نشدید ؟ پشت چراغ قرمز یه ماشین عروس بود که عروس توش بی حجاب نشسته بود و آدمای دورش نگاهش می کردند.
من دیدم تو روز روشن جلو چشم امام زمان داره گناه میشه به خودم گفتم چکار کنم که اینا حواسشون از اون خانم پرت شه . دیدم این بهترین کاره! "


"برگی از خاطرات شهید مجید زین الدین"


شادی روحش صلوات





طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،

تاریخ : سه شنبه 30 دی 1393 | 10:26 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر مجروح را جا به جا کنم...
موقعی که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم چادرم را در بیاورم مجروح به سختی ، گوشه ای از چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می روم که تو چادرت را از سرت در نیاوری .... ما برای این چادر داریم می رویم
چادر من در مشتش بود که شهید شد.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، حجاب و عفاف،

تاریخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 02:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تک تیر اندازمان را صدا کردم، با دست سنگری را نشان دادم و گفتم : "اوناهاش ، اونجاست"
اسلحه اش را برداشت ، از دوربین اسلحه اش نگاه کرد ، نفسش را حبس کرد ، انگشت اشاره را گذاشت روی ماشه و یک دفعه انگشتش را برداشت و اسلحه را پایین آورد.
چند لحظه بعد دوباره نشانه رفت و شلیک کرد.
گفتم : "چرا دفعه اول نزدی؟"
گفت : "داشت آب می خورد..."



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پسر اول گفت : مادرجون برم جبهه ؟...
گفت : برو عزیزم.
رفت و والفجر مقدماتی شهید شد!

پسر دوم گفت : مادر ، داداش که رفت من هم برم ؟
گفت : برو عزیزم.
رفت و عملیات خیبر شهید شد!

پدر گفت : حاج خانم بچه ها رفتند ، ما هم بریم تفنگ بچه ها روی زمین نمونه
رفت و کربلای پنج شهید شد!
مادر به خدا گفت : همه دنیام رو قبول کردی ، خودم رو هم قبول کن
رفت و در حج خونین شهید شد!
(شهیدان تلخابی)

خدایا جواب اینارو چی بدیم ؟
شهدا شرمنده ایم



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 23 دی 1393 | 04:22 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

خاطره ای تلخ از همسر شهید مصطفی احمدی روشن :

سر قبر نشسته بودم...
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود : شهید مصطفی احمدی روشن...
ار خواب پریدم
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود ، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره...
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که : کی شهید می شی مصطفی ؟
مکث نکرد، گفت : سی سالگی...
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم...



سالروز شهادت استاد هسته ای مصطفی احمدی روشن
شادی روحش 5 صلوات
یا علی مدد



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، مناسبت ها و مراسم ها،

تاریخ : یکشنبه 21 دی 1393 | 02:29 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

ما در این عرصه به راه عقل و باور می رویم 
با کمک های خدا از راه بهتر می رویم 

در دو راهی های سخت و فتنه های این زمان 
با اشارات عمیق و ناب رهبر می رویم 

منتظر هستیم تا لب تر کند سید علی 
بهر دستور ولی با پا نه ، با سر می رویم 

هر کجا باشد خلاف راه و خط رهبری 
راه خود را کج کنیم از سوی دیگر می رویم 

تا ابد راه شهیدان راه سربازی ماست 
با قسم بر خون مردان دلاور می رویم 

جان ما ارزش ندارد در مسیر عاشقی 
پس برای دینمان تا زیر خنجر می رویم 

ما فدائیان راه یا لثاراتیم و بس 
با همین آوازه در صحرای محشر می رویم 

ای فلک از قول ما بر قوم شیرازی بگو 
همره یاد شهیدان تا به آخر می رویم 



طبقه بندی: امام خامنه ای مدّضلله العالی، شهدا و دفاع مقدس، اشعار و دوبیتی ها،

تاریخ : یکشنبه 21 دی 1393 | 11:33 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

با یه عده طلبه آمدند قم.
همه شهید شدند الّا محسن.
خواب امام حسین(ع) رو دیده بود.
آقا بهش گفته بود : "کارهات رو بکن این بار دیگه بار آخره"
یه سربند داده بود به یکی از رفقاش ، گفته بود شهید شدم ببندیدش به سینه ام. آخه از آقا خواستم بی سر شهید شم.
با چندتا از فرماندهان رفته بود تو دیدگاه.
گلوله 120 خورده بود وسطشون
جنازه اش که اومد ، سر نداشت. سربند را بستیم به سینه اش...
روی سربند نوشته بود ؛



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : یکشنبه 21 دی 1393 | 10:50 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دخترک زل زده بود به خاک شلمچه
گفت شلمچه ؟
اگه عروسکمو بهت بدم ، بابامو بهم میدی ؟



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 06:40 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

سرشماری...

مامور سرشماری : سلام علیکم . خوبی حاج خانم ؟ تو خونه چند نفرید ؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری.

پیرزن لای در را بیشتر باز می کند. سر و گردنش را بیرون می دهد و سر و ته کوچه را دید می زند.
بعد با چشم پر از اشک میگه : این خونه بزار برا فردا سرشماری کن ، میشه ؟

مامور : مادر آخه چه فرقی داره فردا هم مثل امروز . تا فردا کم و زیاد می شید ؟

مادر : آره، شایدم شدیم.
پسرم 29 ساله رفته جبهه هنوز برنگشته. میگم شاید بیاد بشیم 2 نفر.

و ما چه می دانیم 29 سال انتظار یعنی چه...
حواسمون باشه جلوی چشمان منتظر این مادرا خون شهداشونو لگد مال نکنیم



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 10:32 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

و چه شیرین است رنج دنیای فانی را 
برای عالم باقی تحمل کردن.
شهید حمید رزاقی



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، روایات و حکایات و احادیث، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: شهید حمید رزاقی، شهدا، ثانیه های ظهور،

تاریخ : پنجشنبه 4 دی 1393 | 06:25 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: ... 3 4 5 6

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس