تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب شهدا و دفاع مقدس

چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یکی از دانشگاه های بزرگ کشور آمده بودند جنوب.
چشمتان روز بد نبیند...
آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند که هیچ کدام از راویان ، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی ، مانتوی تنگ و روسری هم که دیگر روسری نبود ، شال گردن شده بود.
اخلاقشان را هم که نپرس...
حتی اجازه یک کلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند ، فقط می خندیدند و مسخره می کردند و آواز های آنچنانی بود که...
از هر دری خواستم وارد شوم ، نشد که نشد؛ یعنی نگذاشتند که بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث ، بدهکار خاطره و روایت نیست که نیست...
باید از راه دیگری وارد می شدم .... ناگهان فکری به ذهنم رسید ... اما ... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع کردم.
گفتم : بیایید با هم شرط ببندیم! خندیدند و گفتند : اِاِاِ .... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا ؟؟؟
گفتم : آره!! ....... گفتند : حالا چه شرطی ؟
گفتم : من شما را به یکی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم ، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا کردید ، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل کنید.
گفتند اگر نتوانستی معجزه کنی ، چه ؟ .......... گفتم هر چه شما بگویید.
گفتند : با همین چفیه ای که به گردنت انداخته ای ، میایی وسط اتوبوس و شروع می کنی به رقصیدن!!!

ادامه ی داستان

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 02:09 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

می دونید تو جبهه ، "تعاون" کجا بود ؟ 
محلی بود که بچه ها ساک شخصی خودشون رو تحویل می دادند و به جاش یه پلاک خوشگل می گرفتند و بعد از اینکه می خواستند برن خونشون ، می رفتند تعاون پلاک رو تحویل می دادند و وسایل شخصیشون رو تحویل می گفتند.
می دونید حدود شش هزار ساک هنوز که هنوزه داخل "تعاون" مونده و این یعنی اینکه...
هیچ وقت هیچ پلاکی برنشگته تا وسایلش رو تحویل بدن !!!
یعنی شهید گمنام...


 شهدا شرمنده ایم 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 10:55 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

خانمی داستانی برایم گفت که شاید انتظار شنیدن چنین داستانی را از این شخص با آن طرز پوشش نداشتم.
نه حزب اللهی بود و نه چادری...!


ادامه داستان

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : سه شنبه 25 فروردین 1394 | 09:32 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

برادران سربازم
شرمنده ایم که در هیاهوی توافق لوزان و جنجال در فرودگاه جده و شادی برد پرسپولیس ، عروج آسمانی شما بزرگ مردان را فراموش کرده ایم. شاید پاکی و بی آلایشی و بی ادعایی شما در این لباس مقدس در این دنیای مملو از مادیات و دروغ مزیدی بر این فراموشی باشد. اما بدان حافظه این ملت شما فرزندان برومندش که حفاظت از این آب و خاک و عزت و شرف و ناموس این مردم را با نثار جانتان نگهبانی نمودید هرگز فراموش نخواهند کرد. ما جوانان ایران زمین به احترام بزرگی مقامتان کلاه از سر بز می داریم و اعلام می نماییم قهرمانان واقعی ما ، شما هستید.
مردان بی ادعا...
راستی این روزا روز مادره
هیچی واسه یه مادر دردناکتر از داغ فرزند نیست  ، اونم فرزندی که به هزار امید به خدمت سربازی فرستاده تا شاید پس از آن حجله شادی دامادیش را برپا کند اما افسوس...

مادران این شهیدان و مادران شهید کشورم ، به احترام شما شیر زنان ایران عزیز تمام قد می ایستیم و با افتخا بر دستان شما بوسه می زنیم.




 برادران سربازم ، شهادتتان مبارک 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، مناسبت ها و مراسم ها،

تاریخ : شنبه 22 فروردین 1394 | 01:56 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

حاج سعید قاسمی : 
خدمت مقام معظم رهبری این خاطره را گفتم :
روزی که خدمتشان بودیم مصادف با پنجمین روزی بود که بچه ها در کانال مانده بودند. هر کس توانسته بود برگشته بود و هر کس هم مانده بود دیگر راهی نداشت که تا همین الان پیکرهایشان می آید.
حاج همت هر گونه که می شد تلاش کرد تا این رزمندگان را از کانال بیرون بیاورد اما نمی شد، کار به گونه ای گره خورده بود که فقط می توانست صدای آن ها را بشنود.
آن دفعه آخر که بعد از پنج روز با بیسیم ارتباط برقرار شد به جهت این که دشمن مجال نمی داد. اون دفعه آخر صدای فرمانده گردان نبود ، صدای یک بچه 15 الی 16 ساله بود.
حاجی گفت : پسرم این هاشمی (فرمانده گردان) رو بگو بیاد پشت خط
گفت : حاجی هاشمی نیست ، حالش خوبه رفته پیش وزوایی! (وزوایی که تو بیت المقدس شهید شده بود) این رزمنده کوچک داشت کد می داد!!
حاجی گفت : پسرم بگو دهقان معاونش بیاد.
رزمنده جوان گفت : دهقان رفته پیش قجه ای! (قجه ای هم قبلا شهید شده بود)
بچه بسیجی گفت حاجی این حرفا رو ولش کن؛ یادته که شب عملیات برامون صحبت می کردی گفتی که بابابزرگ گفته عاشورایی بجنگید!
گفت : آره پسرم
گفت : سلام ما رو به بابابزرگ برسون بگو آقاجان ما چیزی برات کم نگذاشتیم ، سعی کردیم هر چه که بود را اینجا انجام دهیم!
حاجی به او گفت : پسرم صحبت کن!
گفت : ولش کن حاجی! باطری تموم!!!
حاج همت کلافه شد و این گوشی را به سرش کوبید!

قاسمی ادامه داد : دیدم که حضرت آقا یک مقدار سر این قصه اذیت شدند ، آقا گفتند : مقصودت چیست ؟
گفتم : دغدغه من این است که اگر روزی از من پرسیدید که آیا کاری کردید ؟ من به اندازه این بچه بسیجی نتوانم بگویم هر کار از دستم بر آمد انجام دادم!!





طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 04:55 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

حاج آقا ماندگاری تو یکی از منبرهاش به نقل یه استاد دانشگاه فرمود : 
یه استاد دانشگاه می گفت خوابیده بودم خواب شهید همت رو دیدم با موتور اومد به من گفت بپر بالا...
نشستم پشت موتورش همین طور داشت تو خیابونای تهران می رفت چشمم به اسم خیابونا و کوچه ها می افتاد انگار داره بهم آدرس میده. خلاصه از کوچه ها و خیابونا که گذشتیم در یه خونه رسیدیم از خواب پریدم.
لباسم رو پوشیدم و دنبال اون آدرسی که تو خواب یادم مونده بود رفتم جلو در همون خونه
نیمه شب بود هر چی در زدم کسی در رو وا نکرد
ناچار از بالای در رفتم تو دیدم یکی از دانشجوهای خودم خودکشی کرده پیکرش نیمه جونه
زنگ زدم اوژانس ، خلاصه جوان نجات پیدا کرد.
بعد از چند وقت جوان دانشجو به من گفت موقع خودکشی که آخر خط بودم عکس شهید همت رو نگاه کردم بهش گفتم :
حالا اگه مردی کمکم کن.....



کجایند مردان بی ادعا...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : شنبه 23 اسفند 1393 | 04:39 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دانلود مداحی "تو همه خوبا سری" از  "کربلایی مجتبی رمضانی" در مورد پدر مفقودالاثر

ادامه مطلب

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، مداحی و...،

تاریخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 01:49 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تیراژ پایانی معراجی ها با صدای امیر تیموری
ادامه مطلب

طبقه بندی: فایل های صوتی و...، شهدا و دفاع مقدس، آهنگ ، نماهنگ و...،

تاریخ : جمعه 15 اسفند 1393 | 03:11 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کربلایی مجتبی رمضانی (آهای جماعت میاد صدای شهید...)


ادامه مطلب

طبقه بندی: فایل های صوتی و...، مداحی و...، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کربلایی مجتبی رمضانی (بازم حرف جبهه شده تو دلم...)



ادامه مطلب

طبقه بندی: فایل های صوتی و...، شهدا و دفاع مقدس، مداحی و...،

تاریخ : پنجشنبه 14 اسفند 1393 | 11:15 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات


شب عملیات با سید داشتم حرف می زدم که یهو رفت کنار؛ رو به صحرا ، پلاک شو در آورد انداخت تو صحرا!
داد زدم: "سید چیکار می کنی ؟ الان شهید می شی ، بعد جنازت بر نمی گرده ؟!
گفت : دارم شهوت شهادت رو تو خودم می خشکونم.
من تعجب کردم
گفتم : شهوت شهادت دیگه چه صیغه ایه؟
گفت : الان داشتم فکر می کردم می رم شهید می شم. بعد برام یه مجلس خوب می گیرن! 
خوشحال شدم.
ولی من دارم واسه خدا می رم میدون. اینا که به خاطر خدا نیست.
برای همین شهوت شهادت رو می کشم...

... هنوز هم جنازه ی سید بر نگشته.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : دوشنبه 20 بهمن 1393 | 10:56 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

[http://www.aparat.com/v/zSlXK]



طبقه بندی: کلیپ ها و فایل های تصویری، شهدا و دفاع مقدس، سیاسی،

تاریخ : جمعه 17 بهمن 1393 | 03:16 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: ... 2 3 4 5 6

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس