تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب شهدا و دفاع مقدس

عراقی ها برا تضعیف روحیه ی ما فیلمای زننده پخش می کردند
یه روز یکی از بچه ها به نشانه اعتراض تلویزیون رو خاموش کرد.
عراقی ها گرفتن بردنش بیرون
هیچ کس ازش خبر نداشت...
برا استراحت ما رو فرستادن به حیاط اردوگاه ، وارد حیاط که شدیم اون بسیجی رو دیدیم
یه چاله بزرگ کنده بودند و تا گردن گذاشته بودنش زیر زمین ، شب که شد صدای الله اکبر و ناله های اون بسیجی بلند شد.
همه نگرانش بودیم...
صبح که شد گفتند شهید شده ، خیلی دوست داشتیم علت ناله و فریاد دیشبش رو بدونیم.
وقتی یکی از نگهبانا علتش رو گفت مو به تنمون راست شد.
می گفت : زیر خاک این منطقه موش های صحرایی گوشت خوار وجود داره ، موش ها جس بویایی قوی دارن
وقتی متوجه دوستتون شدن بهش حمله کردن و گوشت بدنش رو خوردن.
علت شهادت و ناله هاش هم همین بوده
صبح که بدنش رو آوردیم بیرون تکه تکه شده بود...

اینطوری شهید دادیم و حالا راحت نشستیم و داریم خونشون رو پامال می کنیم.


 شهدا شرمنده ایم 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، اسرا دفاع مقدس، اسیر جنگی، شهادت، شهادت اسیر جنگی، موش صحرایی گوشت خوار، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 03:08 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

غواص به فرمانده گفت :
اگه رمز عملیات رو اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو هول بده تو آب !
فرمانده گفت : اگر اطمینان نداری می تونی برگردی.
غواص جواب داد : نه! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط می ترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه؛ آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.
والفجر 8 .... اروند...
فرمانده داد زد : یا زهرا...
غواص ما اولین نفری بود که تو آب پرید !
اولین نفری هم بود که به شهادت رسید...



 شهید مهدی ذهبی 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا و دفاع مقدس، شهید مهدی ذهبی، مهدی ذهبی، یا زهرا، والفجر هشت، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 29 اردیبهشت 1394 | 01:42 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تیرماه 1378 ((روزهای فتنه 18 تیر)) سردار باقر زاده اکیپ های تفحص را جمع کرد و گفت : مردم تماس می گیرند و درخواست می کنند مراسم تشعیع شهدا بگذارید تا عطر شهدا حال و هوای جامعه را عوض کند گفتع :بروید به شهدا التماس کنید و بگویید : شما همگی فدایی ولایت هستید ، به یاری رهبرتان بشتابید و چند روز بعد در شلمچه تعدادی شهید پیدا شد. چند ساعت بعد بی سیم اعلام کرد : هور ، شهید پیدا شد و این ماجرا ادامه پیدا کرد.
 از تعداد شهدا پرسیدم ، شمارش کردیم در مجموع 72 شهید شد.
سردار گفت : الله اکبر ، روز عاشورا هم 72 نفر پای ولایت ایستادند.






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهید گمنام، خاطرات شهدا، دفاع مقدس، فتنه 18 تیر، سردار باقرزاده، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مدتی بود پیرمرد اصفهانی در سالن شهدا تابوت سازی می کرد. کاروانی از پیکر مطهر شهدا آوردند. همیشه می رفت بالای سر جنازه ها با حالت خاص آنها را نگاه می کرد.
 ناگهان بالا سر یکی از از آنها نشست! و آرام با لهجه اصفهانی گفت : باریک الله... باریک الله... باریک الله...
 بعد پا شد و رفت سر کارش! برای بچه ها سوال شد ، رفتند سراغش با اسرار علت این حرکت را ازش سوال کردند.
نهایتا پیرمرد سر بلند کرد و گفت : هیچی ، پسرم بود...
(راوی سردار باقرزاده)






طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید گمنام، پدر شهید، داستان ها و خاطرات، داستان ها و خاطرات دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 19 اردیبهشت 1394 | 11:10 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

کدومتون حاضرید که یک مین منور رو با درجه حرارت 1600 درجه سانتیگراد که توی سکوت و تاریکی شب داره می سوزه و نزدیکه که عملیاتو لو بده و جون هزاران رزمنده رو به خطر بندازه ، توی شکمتون بگیرید و ذره ذره آب بشید و بسوزید و ذغال بشید و دم نزنید ؟؟؟؟!
31 سال پیش این شهید 15 ساله "رضا میرزایی" این کارو کرد...!


چه چیزمان به شهدا رفته که می گوییم:
اللهم الرزقنا...؟





طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: ثانیه های ظهور، شهید، شهدا، شهدا و دفاع مقدس، شهید رضا میرزائی،

تاریخ : سه شنبه 15 اردیبهشت 1394 | 11:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

ته صف بودم.
به من آب نرسید.
بغل دستیم لیوان آب را داد دستم.
گفت من زیاد تشنه ام نیست.
نصفش را تو بخور...
فرداش شوخی شوخی به بچه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد.
یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود !



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: بسیجی، رفاقت به سبک بسیجی، شهدا، از خود گذشتگی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 8 اردیبهشت 1394 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

در جاده بصره - خرمشهر وقتی که شهید علی اکبر دهقان به شهادت رسید ، ایشون همین طور که می دوید از پشت از ناحیه سر مورد اصابت قرار گرفت و سرش جدا شد...
در همان حال تنش داشت می دوید سرش روی زمین غلطید...
سر این شهید حدود پنج دقیقه فریاد یاحسین یاحسین می داد...
همه داشتند گریه می کردند...
چند دقیقه بعد از توی کوله پشتی اش وصیتنامه اش رو برداشتند نوشته بود : خدایا من شنیده ام که امام حسین(ع) با لب تشنه شهید شده ، من هم دوست دارم این گونه شهید بشم...
خدایا شنیده ام که سر امام حسین(ع) را از پشت بریده اند ، من هم دوست دارم سرم از پشت بریده بشه...
خدایا شنیده ام سر امام حسین(ع) بالای نیزه قرآن می خونده، من که مثل امام اسرار قران را نمی دانم که بتونم با اون انس بگیرم و بتونم بعد مرگم قرآن بخونم ، ولی به امام حسین (ع) خیلی عشق دارم... دوست دارم وقتی شهید میشم سر برده ام به ذکر یاحسین یاحسین باشه...

نقل از کتاب روایات مقدس ص300



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 | 11:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
دانلود نوحه ی زیبای "سربندهای فراموش شده" با صدای "حاج مجتبی رمضانی"
ادامه مطلب

طبقه بندی: فایل های صوتی و...، شهدا و دفاع مقدس، مداحی و...،

تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 09:41 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

مداحی بسیار زیبای "شهدا شرمنده ایم" با صدای "حاج مجتبی رمضانی"

دانلود + متن مداحی

طبقه بندی: فایل های صوتی و...، شهدا و دفاع مقدس، مداحی و...،

تاریخ : جمعه 28 فروردین 1394 | 08:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

پنج عکس از منطقه شلمچه...

ادامه ی مطلب + تصاویر

طبقه بندی: تصاویر و عکس ها، شهدا و دفاع مقدس،

تاریخ : پنجشنبه 27 فروردین 1394 | 11:49 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

عباسعلی بچه دولت آباد اصفهان بود. سال شصت به شش زبان زنده ی دنیا تسلط داشت. تک فرزند خانواده هم بود. زمان جنگ اومد و گفت : مامان می خوام برم جبهه. مادر گفت : عباسم! تو عصای دستمی کجا می خوای بری 
عباسعلی گفت : امام گفته ..... مادرش گفت : اگه امام گفته برو عزیزم...
عباس اومد جبهه. خیلی ها می شناختنش. گفتند بذاریدش پرسنلی یا جای بی خطر تا اتفاقی براش نیفته. اما خودش گفت : اسم منو بنویس میخوام برم گردان تخریب. فکر کردند نمی دونه تخریب کجاست. گفتند : آقای عباسعلی فتاحی! تخریب حساس ترین جای جبهه است و کوچکترین اشتباه ، بزرگترین اشتباهه...
بالاخره عباسعلی با اصرار رفت تخریب و مدتها توی اونجا موند. یه روز شهید خرازی گفت : چند نفر میخوام که برن پل چهل دهنه روی رودخونه دوویرج رو منفجر کنن. پل کیلومترها پشت سر عراقیها بود...
پنج نفر داوطلب شدند که اولینشون عباسعلی بود. قبل از رفتن حاج حسین خرازی خواستشون و گفت : "به هیچ وجه با عراقیها درگیر نمی شید. فقط پل رو منفجر کنید و برگردید. اگر هم عراقی ها فهمیدند و درگیر شدید حق اسیر شدن ندارین که عملیات لو بره... و تخریبچی ها رفتند...
یه مدت بعد خبر رسید تخریبچی ها برگشتند و پل هم منفجر شده ، یکی شونم برنگشته ... اونایی که برگشته بودند گفتند : نزدیک پل بودیم که عراقیها فهمیدن و درگیر شدیم. تیر خورد به پای عباسعلی و اسیر شد...
زمزمه ی لغو عملیات مطرح شد.گفتند ممکنه عباسعلی توی شکنجه ها لو بده. پسر عموی عباسعلی اومد گفت : حسین! عباسعلی سنش کمه اما خیلی مرده ، سرش بره زبونش باز نمیشه. برید عملیات کنید...
عملیات فتح المبین انجام شد و پیروز شدیم. رسیدیم رودخانه دوویرج و زیر پل یه جنازه دیدیم که نه پبلاک داشت و نه کارت شناسایی. سر هم نداشت. پسر عموی عباسعلی اومد گفت : این عباسعلیه. گفتم سرش بره زبونش باز نمیشه...
اسرای عراقی می گفتند : روی پل هر چه عباسعلی رو شکنجه کردند چیزی نگفته اونا هم زنده زنده سرش رو بریدند...
جنازه اش رو آوردند اصفهان تحویل مادرش بدهند. گفتند به مادرش نگید سر نداره. وقت تشعیع جنازه مادر گفت : صبر کنید این بچه یکی یه دونه من بوده ، تا نبینمش نمذارم دفنش کنین. گفتن مادر بیخیال ، نمیشه ..... مادر گفت : بخدا قسم نمیذارم. گفتند : باشه! ولی فقط تا سینه اش رو می تونین ببینین. یهو مادر گفت : نکنه می خواین بگین عباسم سر نداره؟ گفتند : مادر! عراقیها سر عباست رو بریدند.  مادر گفت : پس می خوام عباسمو ببینم...
مادر اومد و کفن رو باز کرد. شروع کرد جای جای بدن عباس رو بوسیدن تا رسید به گردن. پنبه هایی که گذاشته بودن روی گلو رو کنار زد و خم شد رگهای عباس رو بوسید. 

مادر شهید عباسعلی فتاحی بعد اون بوسه دیگه حرف نزد...


راوی : محمد احمدیان از بچه های تفحص

عکس شهید

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهید عباسعلی فتاحی، عباسعلی فتاحی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 07:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
سه عکس از منطقه ی طلائیه...

ادامه ی مطلب + تصاویر

طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تصاویر و عکس ها،

تاریخ : چهارشنبه 26 فروردین 1394 | 03:13 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس