تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - مطالب شهدا و دفاع مقدس
تاریخ : جمعه 16 مرداد 1394 | 12:38 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فرازی از وصیت نامه شهید مجید محمودی :

مادر پیری دارم ، یک زن و دو بچه قد و نیم قد...
از دنیا چیزی ندارم جز یک پیام...
قیامت یقه تان را می گیریم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید... 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات، امام خامنه ای مدّضلله العالی، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،

تاریخ : سه شنبه 13 مرداد 1394 | 11:44 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : جمعه 9 مرداد 1394 | 10:06 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بهش گفتم : چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت کتک می خوری ؟
گفت : اگه خودمو نندازم جلو شروع می کنه خودش رو می زنه.
اونقدر می زنه تا داغون شه ، آخه موجیه دست خودش نیست...!



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: شهدا، کتک، شهدا و دفاع مقدس، شهید، جانباز، جانباز موجی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 6 مرداد 1394 | 11:55 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : دوشنبه 5 مرداد 1394 | 11:02 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
هم قد گلوله توپ بود
گفتن : چجوری اومدی اینجا ؟
گفت : با التماس
گفتن : چه جوری گلوله رو بلند می کنی میاری ؟
گفت : با التماس
به شوخی گفتن می دونی آدم چه جوری شهید میشه ؟
لبخند زد و گفت : با التماس...

وقتی تکه های بدنشو جمع می کردن ، فهمیدم چقدر التماس کرده بود...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: التماس، با التماس، شهید، شهدا، گلوله توپ، کودک شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

شنیدم دختر خانمی می گفت :
"فقط دعا کنید پدرم شهید بشه"!
خشکم زد. گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت : آخه بابام موجیه!
گفتم خوب ان شاءالله خوب میشه ، چرا دعا کنم شهید بشه؟
گفت : آخه هر وقت موج می گیردش و حال خودشو نمی فهمه شروع می کنه منو مادر و برادرمو کتک می زنه!
اما مشکل ما این نیست!
گفتم : دخترم پس مشکل چیه؟
گفت : بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده ، شروع می کنه دست و پاهای هممون رو ماچ کردن و معذرت خواهی کردن.
ما طاقت نداریم شرمندگی بابامون رو ببینیم...

دعا کنید پدرم شهید بشه...




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: جانباز، جانباز موجی، جانباز دفاع مقدس، شهدا، دعا کنید پدرم شهید بشه، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:21 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

به مادرم قول داده بود بر می گردد...
چشم مادر که به استخوان های بی جمجمه افتاد لبخند تلخی زد و گفت : بچه ام سرش می رفت ولی قولش نمی رفت...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 23 تیر 1394 | 11:18 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

فردای روزی که دشمن بعثی خرمشهر را گرفت ، جسد بی جان و عریان دختری را به تیرک بلندی بسته و در آن سوی کارون مقابل چشمان رزمندگان ما گذاشته بودند!
تکاوران نیروی زمینی ارتش با تقدیم ۳ شهید بالاخره آن جسد را پایین آوردند...!

سه شهید برای "جسد" یک دختر مسلمان ایرانی...!

حال چه بر سر غیرت جوانان ما آورده اند ؟؟؟



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات، حجاب و عفاف،
برچسب ها: شهید، شهدا، جسد عریان دختر، دختر، خرمشهر، دفاع مقدس، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 7 تیر 1394 | 09:19 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

استاد پناهیان : 175 شهید غواص با دست های بسته آمده اند تا یک ملت را از بند هر اسارت احتمالی و تحمیلی آزاد کنند...
175 شهید غواص با لب های تشنه آمده اند یک ملت را سیراب کنند تا کسی بخاطر کمبود آب ، ملت را ذلیل بیگانگان نکند...
بیایید دستان دعا گوی ماه مبارک رمضان را به تابوت های نورانی شهیدان متبرک کنیم تا به استجابت دعاهایمان مطمئن باشیم...










طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تصاویر و عکس ها،
برچسب ها: شهدای غواص، غواص، عکس شهدای غواص، تصاویر دفاع مقدس، 270 شهید تفحص شده، ثانیه های ظهور، 175 شهید غواص،

تاریخ : چهارشنبه 27 خرداد 1394 | 03:59 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تا رمز عملیات رو گفتم دیدم داره آب قمقمه اش رو خالی می کنه روی خاک !
با تعجب پرسیدم : پانزده کیلومتر راهه...! چرا آب رو میریزی ...؟!
گفت : مگه نگفتی رمز عملیات یا ابوالفضل العباس علیه السلام...
من شرم می کنم با اسم آقا برم عملیات و با خودم آب ببرم...



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : دوشنبه 25 خرداد 1394 | 12:44 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

این خبر آشفته ام کرد...
خبر 270 شهیدی که آورده اند را شنیدید؟ 175 غواص را با دستان بسته یافته اند.
یعنی اعدام دسته جمعی...
عده ای شان حتی جای جراحت نیز نداشته اند.
یعنی برادران عراقی! زنده به گورشان کردند...
در آن لحظه که خاک روی چشم ها و دهانت ریختند ، به چه می اندیشیدی ای برادر؟
به چشمان مادرت؟ به اعتلای وطن؟ به آینده ی ما؟ به اینکه راهتان را ادامه خواهند داد ؟ به این که مستضعفی در مملکت نخواهد ماند؟ به اینکه دیگر ظالمی به بیت المال دست درازی نخواهد کرد؟ دیگر اختلاسی در ایران اسلامی نخواهد شد؟ ایران چند ساله گلستان و آباد خواهد شد؟
نمی دانم...
فقط بگویم که نشد برادر...
نشد...
خجل ماندیم از چشمان مادرت که خشک شدند به آستان در...




طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: شهدا و دفاع مقدس، شهید، شهدا شرمنده ایم، تفحص، خبر، آوردن شهید، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394 | 12:37 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 6 :: 1 2 3 4 5 6

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس