کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - خاطره ی یک پرستار...

دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر مجروح را جا به جا کنم...
موقعی که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم چادرم را در بیاورم مجروح به سختی ، گوشه ای از چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت : من دارم می روم که تو چادرت را از سرت در نیاوری .... ما برای این چادر داریم می رویم
چادر من در مشتش بود که شهید شد.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، حجاب و عفاف،

تاریخ : پنجشنبه 25 دی 1393 | 03:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات