تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - داستانی زیبا از امام حسن علیه السلام

نقل شده که امام مجتبی علیه السلام بر فراز منبری خطبه می خواندند و چشمها همه حیران و جمعیت سراپا گوش و محو سخنان امام علیه السلام بودند تا اینکه کلامشان به پایان رسید...
معاویه ی ملعون که از این وضعیت خیلی ناراحت بود و نمی توانست بزرگواری و عظمت ایشان را ببیند، رو به امام کرد و گفت : یا ابامحمد! قرآن می فرماید : لا رطب و لا یابس الا فی کتاب مبین ( هیچ تر و خشکی نیست مگر اینکه در کتابی است که واضح است) (یعنی همه چیز در قرآن آمده) شما هم ادعا دارید از تمام محتویات قرآن با خبرید...!
پس می توانی بگویی : (اطراف را نگاه کرد چیزی پیدا کند که یک دفعه دست به ریش خود برد و به قصد استهزاء گرفتن قرآن و امام گفت) رابطه ی بین ریش من و ریش تو کجای قرآن آمده ؟ اشراف حاضر همه خندیدند...
( ریش امام حسن علیه السلام پر پشت و زیبا بوده و ریش معاویه کم پشت و کوسه وار)...
امام مجتبی علیه السلام فرمودند : مگر نخوانده ای : (( والبلد الطیّب یخرج نباته بإذن ربه و الّذی خبث لا یخرج الّا نکداً... )) (زمین پاکیزه گیاهش به اذن پروردگارش(خوب و پر) می روید اما زمین خبیث شوره زار ، جز گیاه کم و بی ارزش چیزی از خود بیرون نمی دهد...) ... سوره اعراف آیه ی 58...
(یعنی محاسن مصداق جمله ی اول آیه و ریش نحس تو مصداق جمله ی دوم آیه است) جمعیت منفجر شد و همه زدند زیر خنده .... عمرعاص ملعون که از خنده غش کرده بود ، برگشت به معاویه گفت : مگر به تو نگفته بودم با این خاندان در نیفت که زبانشان شمشیرست و علمشان کامل...
معاویه با عصبانیت لگدی به عمرعاص زد و از مجلس بیرون رفت
برگرفته از کتاب تفسیر سوره نحل از تالیفات آیت الله ضیاءآبادی صفحه 354



طبقه بندی: روایات و حکایات و احادیث، داستان ها و خاطرات، امام حسن (ع)،

تاریخ : سه شنبه 23 دی 1393 | 01:30 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس