کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - سرشماری...

سرشماری...

مامور سرشماری : سلام علیکم . خوبی حاج خانم ؟ تو خونه چند نفرید ؟ شناسنامه هاشونو بیار برا سرشماری.

پیرزن لای در را بیشتر باز می کند. سر و گردنش را بیرون می دهد و سر و ته کوچه را دید می زند.
بعد با چشم پر از اشک میگه : این خونه بزار برا فردا سرشماری کن ، میشه ؟

مامور : مادر آخه چه فرقی داره فردا هم مثل امروز . تا فردا کم و زیاد می شید ؟

مادر : آره، شایدم شدیم.
پسرم 29 ساله رفته جبهه هنوز برنگشته. میگم شاید بیاد بشیم 2 نفر.

و ما چه می دانیم 29 سال انتظار یعنی چه...
حواسمون باشه جلوی چشمان منتظر این مادرا خون شهداشونو لگد مال نکنیم



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،

تاریخ : شنبه 13 دی 1393 | 11:32 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic