تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - ارواح پدرت (گوینده خاطره : علی اکبر همت)

پس از پایان دوره سربازی ، در دانشگاه شرکت کرد و در همان شهرضا در رشته ی پزشکی قبول شد و از آن جا که قبل از سربازی ، دوره ی تربیت معلم را گذرانده بود، در حین درس خواندن ، تدریس هم می کرد.
کم کم با بالا رفتن تب انقلاب او هم درگیر مبارزه شد. هر کجا که می رفت و می نشست، بر ضد شاه حرف می زد، تا این که پس از چهار ماه، دانشگاه را رها کرد.
می گفت : "ما باید کاری کنیم که شاه سرنگون بشه." کار به جایی رسید که او و دوستانش توانستند مجسمه ی شاه را با سختی و زحمت، از وسط میدان اصلی شهر پایین بیاورند و خرد کنند. مأموران شهربانی هم با دیدن جوشش مردم، از ترس شان درِ شهربانی را بستند و بیرون نیامدند.
همان روز مردم به فرمان او ، ریختند داخل شهربانی و آن جا را تخلیه کردند و تعدادی از مأموران را هم به اسیری گرفتند. اسناد و مدارک و پرونده های زیادی را هم با خودشان از شهربانی آوردند که در بین آن اسناد، ما حتی حکم اعدام ابراهیم را هم دیدیم.
کار آن ها به قدری سر و صدا راه انداخت که سرلشکر ناجی اعلام کرد: "این ها توی شهرضا جنایت کردن و بزرگی جنایت شون حد نداره."
ابراهیم آن روز پیش من نشسته بود و می گفت: "ارواح پدرت؛ این جنایتی رو که توی شهرضا کردیم، می آییم توی اصفهان هم می کنیم. اگه مردی بیا شهرضا"


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : جمعه 14 فروردین 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس