تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - سربازی، آشپزخانه و ناجی (گوینده ی خاطره : مادر شهید)

همیشه می گفت : "این دو سال سربازی از بدترین ایام عمر من بود." علت آن را هم عدم وجود تقوا عنوان می کرد.
در زمان سربازی به خاطر سرعت عملش ، مسئول آشپزخانه شده بود. خودش تعریف می کرد: "ماه رمضان بود. من به آشپزخانه گفتم که برای بچه ها سحری درست کنند ، حدود سیصد نفر. ناجی که فرمانده مان بود ، متوجه این قضیه شد و صبح دستور داد همه ی سربازها به خط شوند. او آب آورده بود و سربازها را یکی یکی مجبور می کرد تا آب بخورند. آن روز همه ، روزه هایشان باطل شد و من چنین بی دینی در عمرم ندیده بودم. به خدا گفتم: "خدایا، اگه ما برای تو روزه می گیریم، این اینجا چی میگه ؟ خدایا ، خودت سزای اون رو بده." و خدا هم سزایش را داد.
روز بعد دستور دادم که آشپزخانه را کاملا تمیز کنند. بعد از این که کف آشپزخانه تمیز شد، رفتم روغن آوردم و به کف آشپزخانه مالیدم. می دانستم ناجی آن شب حتما برای سرکشی به آن جا می آید و می خواهد مطمئن شود که غذا پخته نمی شود. همان هم شد، ناجی آمد و سر دیگ رفت و وقتی خیالش راحت شد، موقع برگشتن چنان لیزی خورد که افتاد و پایش شکست. او را به بیمارستان منتقل کردند و ما تا آخر ماه رمضان از دستش در امان بودیم. هر شب هم برای بچه ها سحری درست می کردیم و به این ترتیب توانستیم روزه هایمان را بگیریم."


برگرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : پنجشنبه 13 فروردین 1394 | 10:04 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس