تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - آرام و قرار نداشت (گوینده ی خاطره : مادر شهید)

از خصوصیات اخلاقی اش هر چه بگویم کم گفتم. او از بچگی در خانواده ی ما، بلاتشبیه ، مانند یک قرآن بود.
صبح که می خواستم بلندش کنم، لحاف را از رویش پس نمی زدم، با یک بوسه بیدارش می کردم. طوری که گاهی وقت ها پدرش اعتراض می کرد و می گفت : "خجالت بکش زن ، این دیگه بزرگ شده."
سه ماه تعطیلات تابستان که می شد، می گفت :"من خوشم نمیاد برم توی کوچه و با این بچه ها بشینم، وقتمو تلف کنم. میخوام برم شاگردی."
می گفتیم: "آخه برای ما زشته که تو بری شاگردی. بری شاگرد کی بشی؟" می گفت: "می رم شاگرد یه میوه فروش می شم." می رفت آن قدر کار می کرد که وقتی شب به خانه می امد، دیگر رمقی برایش نمانده بود. به او می گفتم: "آخه ننه، کی به تو گفته که با خودت این طوری کنی؟" می گفت: "طوری نیست، کار کردن یه نوع عبادته، کیه که زحمت نکشه و کار نکنه؟" می گفت: "حضرت علی این همه زحمت می کشید! نخلستون ها رو آب می داد ، درخت می کاشت ، مگه ما به این دنیا اومدیم که فقط بخوریم و بخوابیم."
این بچه آرام و قرار نداشت. یک وقت هایی که من خانه نبودم، جارو را بر می داشت و خانه را جارو می کرد یا رخت ها را می شست. اخلاق و رفتارش طوری بود که همیشه همه ازش راضی بودند.


برگرفته از "کتاب برای خدا مخلص بود" (خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : سه شنبه 11 فروردین 1394 | 05:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس