تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - محمد ابراهیم (گوینده خاطره : مادر شهید)

پاییز سال 1333 بود که با همسرم و جمعی از دوستان ، قصد زیارت امام حسین (علیه السلام) را کردیم و راهی کربلا شدیم. آن موقع ابراهیم را باردار بودم ، خیلی ها مرا از این سفر منع می کردند ، اما به خدا توکل کردم و به شوق زیارت اباعبدالله (علیه السلام) راهی کربلا شدم. با اتوبوس تا کرمانشاه آمدیم و از آن جا به مرز خسروی رفتیم. راه بسیار سخت و طاقت فرسایی بود، با جاده های خاکی و ماشین های قراضه.
صبح روز بعد ، مأموران مرزی عراق اجازه دادند که حرکت کنیم. هوا بسیار گرم بود و راه هم پر از دست انداز. از طرفی گرد و غباری که داخل ماشین می پیچید، کم کم حال مرا دگرگون کرد. تمام روز در راه بودیم و بالاخره پیش از غروب به کربلا رسیدیم. چشم هایم سیاهی می رفت و حالم به کلی بد شده بود. با زحمت مرا پیش یک دکتر بردند. دکتر پس از معاینه گفت : " بچه از بین رفته و تلف شده. " مقداری هم قرص و کپسول نوشت و گفت : " اگه با این ها بچه سقط نشد ، حتما بیاریدش تا عملش کنم. "


حرف های دکتر مثل پتکی توی سرم کوبیده شد. خیلی ناراحت بودم و دل شکسته شده بودم. علی اکبر خانه ای نزدیک حرم اجاره کرده بود و من پانزده روز تمام کنج خانه ، توی رختخواب افتاده بودم. لب به هیچ قرص و کپسولی هم نمی زدم.
خیلی دلم گرفته بود. پیش خودم گفتم : " این همه راه اومدی تا این جا که امام حسین رو زیارت کنی، حالا اگه قرار باشه بچه رو هم از دست بدی، مردن یا موندن چه اهمیتی داره."
به علی اکبر گفتم که میخواهم بروم حرم. اما او مخالفت کرد و گفت: "حال تو مساعد نیست ، بیشتر استراحت کن تا به سلامتی کامل برسی. " هر چه او اصرار کرد ، فایده نداشت. دیگر دلم بدجوری هوای حرم را کرده بود و طاقت در خانه ماندن نداشتم.
بالاخره علی اکبر مرا به حرم برد. تا نیمه های شب آن جا بودیم، آقا را با دلی شکسته صدا زدم و از او شفاعت خواستم. حسابی با امام حسین(علیه السلام) درددل کردم و به او گفتم: " آقا من شفامو از شما می خوام ، به دکتر هم کاری ندارم. من به شوق دیدار و زیارت شما رنج این راه رو به جون خریدم، حالا از شما توقع یه گوشه چشمی دارم. " بعد هم به رواق کوچک ابراهیم رفتیم و لحظاتی را هم در ان جا سپری کردیم.
حسابی سبک شدم و به منزل برگشتیم. خسته شده بودم و خوابم گرفته بود. خوابیدم. در خواب خانمی را دیدم که لباس عربی به تن داشت و مثل همه ی مردم زیارت می کرد. آن خانم بلند بالا که بچه ای روی دستش بود، به طرف من آمد و بچه را به من سپر و گفت : " این بچه رو بذار لای چادرت و به هیچ کس هم نده، برش دار و برو." من آن بچه را توی چادرم پنهان کردم و آمدم.
همان موقع از خواب پریدم. گریه امانم را بریده بود. از شدت خوشحالی زار می زدم. خواب را که برای مادر علی اکبر تعریف کردم، گفت : 
 این خواب یه نشونه ست." بعد گفت :"خیالتون راحت باشه که بچه سالمه. فقط نیت کن که اگه بچه پسر بود، اسمشو بذاری محمد ابراهیم."
از روز بعد دیگر اصلا درد و ناراحتی نداشتم. هیچ کس باور نمی کرد. همان روز دوباره رفتم پیش دکتر. دکتر پس از معاینه با تعجب تمام گفت :" امکان نداره، حتما معجزه ای شده!" ما عربی بلد نبودیم و حرف های دکتر را یکی از دوستان مان برای مان ترجمه می کرد. دکتر پرسید: "شما کجا رفتین و دوا و درمون کردین؟ این کار کدوم طبیبه؟ الان باید مادر و بچه هر دو از بین رفته باشن، یا حداقل بچه تلف شده باشه! شما چی کار کردین؟ " علی اکبر گفت: "ما رفتیم پیش دکتر اصلی."
دکتر وقتی شنید که این عنایت آقا امام حسین(علیه السلام) است، تمام پولی را که بابت ویزیت و نسخه به او داده بودیم، به ما بازگردادن و مقداری داروی تقویتی برایم نوشت و گفت :"خیلی مواظب خودتون باشین."
وقتی مطمئن شدم که بچه سالم است، از علی اکبر خواستم که در کربلا بمانیم. رفتن و دل کندن از ان جا با توجه به مسایلی که پیش آمده بود، خیلی سخت بود. چند بار جوازمان را تمدید کردیم و بعد از چهار ماه به ایران برگشتیم. نیمه ی بهمن بود که سر خوش از سفر کربلا، رسیدیم شهرضا.
دوازده فروردین 1334 پسرمان به دنیا آمد. آن هم چه پسری! هر چند اولاد با اولاد فرقی ندارد، اما این یکی با بقیه فرق داشت. پسری زیبا، آرام ، دوست داشتنی و از همه مهمتر، نظر کرده ی آقا امام حسین(علیه السلام). وقتی به دنیا آمد ، به خاطر خوابی که دیده بودم، اسمش را گذاشتیم "محمد ابراهیم".


بر گرفته از کتاب "برای خدا مخلص بود" ( خاطراتی از شهید محمد ابراهیم همت)



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهید محمد ابراهیم همت،

تاریخ : دوشنبه 10 فروردین 1394 | 08:27 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس