کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور - ...

دو تا از بچه های گردان ، غولی را همراه خودشان آورده بودند و های های می خندیدند.
گفتم : این کیه ؟
گفتند : عراقی
گفتم : چطوری اسیرش کردید ؟
می خندیدند...!
گفتند : از شب عملیات پنهان شده بود...! تشنگی فشار آورده ، با لباس بسیجی ها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود ، پول داده بود! اینطوری لو رفته بود.
بچه ها هنوز می خندیدند...




طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، طنز حلال...،

تاریخ : سه شنبه 28 بهمن 1393 | 04:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس
  • ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

    شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic