کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور

قال {الامام حسن بن علی} علیه السلام : مَن عَرَفَ اللهَ احبَّهُ ، و مَن عَرَفَ الدُّنیا زَهِدَ فیها. 1

امام حسن مجتبی علیه السلام می فرمایند : هر کس خدا را بشناسد، در عمل و گفتار او را دوست دارد و کسی که دنیا را بشناسد آن را رها خواهد کرد.


1. کلمۀ الامام الحسن علیه السلام  ص 140



طبقه بندی: خدا، امام حسن (ع)، روایات و حکایات و احادیث،
برچسب ها: خدا، امام حسن، امام حسن مجتبی، حسن بن علی، احادیث و روایات، حدیث، ثانیه های ظهور،

تاریخ : سه شنبه 25 اسفند 1394 | 12:13 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

خداحافظ ای جسم بی جان زهرا
خداحافظ ای مانده در کوچه تنها
خداحافظ ای گریه های شبانه
خداحافظ ای بانوی بی نشانه



طبقه بندی: اشعار و دوبیتی ها، حضرت زهرا (س)، مناسبت ها و مراسم ها،

تاریخ : دوشنبه 24 اسفند 1394 | 04:57 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دروازه ی قلبم را به روی خوبی ها می گشایم
پروردگارا
تو را سپاس می گویم برای آرامشی که در هر گام بر من پدیدار می شود...
خداوندا
یاریم کن بر کلامم مسلط باشم و با نارضایتی سکوت نکنم...
حرفی را که بر زبانم می رانم ناحق و خارج از عدل نباشد...
بار الها
تو یاریم کن تا با کنایه ، غبار ناراحتی بر روابطم پخش نکنم،
و با بی حرمتی چراغ دلی را خاموش ننهم...

ایزدا
عشق سرمایه ی هر انسان است؛
مرا سرمایه دار خوبی قرار بده...

آمین...



طبقه بندی: خدا،

تاریخ : چهارشنبه 19 اسفند 1394 | 03:50 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

دو نفر بیشتر نبودیم، من بودم و او. فقط می دانستم اسمش حسن است. آرپی جی زن بود. من هم به او کمک می کردم. دل شیر داشت. از هیچ چیز نمی ترسید...
در محاصره مانده بودیم. هیچکس کمک ما نبود. نه راه پیش داشتیم و نه راه پس ، حسن گفت : ما اینجا یا شهید می شویم یا اسیر. اگر اسیر شدیم تو هیچ کاره ای من همه چیز را به عهده می گیرم.
از موضع استتار عراقی استفاده می کرد. یکی یکی تانک هایشان را می زد.
وحشت عجیبی در دل عراقی ها ایجاد کرده بود. ساعتی بعد گلوله هایمان تمام شد.
یکدفعه کار عجیبی کرد. دوید به سمت یک تانک نیم سوخته عراقی!
رفت روی تانک و با تیربار تانک ستون نفرات آن ها را به رگبار بست! تعداد زیادی را روی زمین ریخت و برگشت.
غروب بود که هر دوی ما را جدا جدا اسیر گرفتند.
من خودم را آشپز معرفی کردم. افسر عراقی به حسن گفت : فامیلی ات چیه؟
گفت : خمینی! پرسید : نام پدر: خمینی!
نام جد ؟ دوباره گفت : خمینی
حسن را می شناختند. می دانستند چه بلایی سرشان آورده. در مقابل دیدگان ما او را به ستون پل بستند. با صدای بلند شهداتین را گفت. بعد هم از نزدیک او را با آر پی جی هدف قرار دادند. حسن در عشق خدا می سوخت.
بعثی ها هم می سوختند؛ از آتشی که حسن به جگرشان زده بود.



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: حسن، شهید، شهدا و دفاع مقدس، اسیر، اسارت، خمینی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 16 اسفند 1394 | 06:35 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
علامه امینی می گوید :
خواستم ببینم حضرت فاطمه زهرا(س) در آن لحظه بین دیوار و در چه کسی را خطاب کرده اند و از چه کسی استمداد نموده اند؟
پس از تحقیق فهمیدم ایشان فرموده اند :




طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، تاثیر گزار، حضرت زهرا (س)، مناسبت ها و مراسم ها،
برچسب ها: یا مهدی، یا زهرا، حضرت زهرا، در و دیوار، بین در و دیوار، علامه امینی، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 2 اسفند 1394 | 11:15 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : یکشنبه 2 اسفند 1394 | 12:36 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آیت الله اراکی می گوید :
شبی خواب امیر کبیر را دیدم. جایگاه متفاوت و رفیعی داشت...
از او پرسیدم : چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟
با لبخند جواب داد :  خیر
پرسیدم : چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی ؟
گفت : نه!
پرسیدم : پس راز این جایگاه و مقام چیست؟
جواب داد : هدیه مولایم حسین ( ع ) است!
پرسیدم چطور؟
گفت : آنجا که رگ دو دستانم را در حمام فین کاشان زدند ، چون خون از من می رفت تشنگی بر من غالب شد. سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! دو تا رگ بریدند و این همه تشنگی؟!
پس چه کشید پسر فاطمه؟ 
او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود!
از عطش حسین ( ع ) حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و در دیدگانم اشک جمع شد.
آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین ( ع) آمد و گفت :
به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی و آب ننوشیدی
این هدیه ما در برزخ ، باشد تا در قیامت جبران کنیم...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، روایات و حکایات و احادیث، امام حسین (ع)،

تاریخ : یکشنبه 4 بهمن 1394 | 11:48 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تا خدا هست
هیچ لحظه ای
آنقدر سخت نمیشه
که نشه تحملش کرد



طبقه بندی: خدا، تاثیر گزار، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،

تاریخ : یکشنبه 20 دی 1394 | 11:37 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل آتشین سخن ؛ تبر به دوش بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم نه؛ ولی
برای عده ای چه خوب شد نیامدی
تمام طول هفته را در انتظار جمعه ام
دوباره صبح؛ ظهر ، نه غروب شد نیامدی... 

ثانیه های ظهور : http://mjmmm.mihanblog.com



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، تاثیر گزار، اشعار و دوبیتی ها،

تاریخ : شنبه 5 دی 1394 | 10:44 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
دستش که به آب خورد...
یادش آمد وصیت های علی را ؛
کنارش بمان ، مظلوم تر از او نیست...

 چنان سراسیمه بازگشت که دست هایش را جا گذاشت... 





طبقه بندی: تاثیر گزار، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، حضرت ابوالفضل (ع)،

تاریخ : پنجشنبه 26 آذر 1394 | 12:01 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
دختره با کلی آرایش به پسره میگه :
واقعا شما پسرا این دختر چادریا رو بیشتر از ما دوست دارین ؟

پسره خیلی رک گفت : بله...

دختره جواب داد :
پس اگه دوسشون دارید چرا نگاهشون نمی کنید و سرتون رو می اندازید پایین از کنارشون رد می شید ؟

پسره گفت : آره تو راست میگی ما نباید سرمونو بندازیم پایین...!
اصلا سر پایین انداختن کمه...
باید تعظیم کرد در برابر یادگار حضرت زهرا... 



طبقه بندی: تاثیر گزار، حجاب و عفاف، حضرت زهرا (س)،

تاریخ : چهارشنبه 25 آذر 1394 | 05:46 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
این روزها تلفنم زیاد زنگ می خورد...
و این جمله را زیاد می شنوم...
(حلال کن...)

من
ندارم؟؟؟

آه کربلا... 



طبقه بندی: تاثیر گزار، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، امام حسین (ع)، مناسبت ها و مراسم ها،

تاریخ : پنجشنبه 5 آذر 1394 | 10:28 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 36 :: ... 3 4 5 6 7 8 9 ...

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس