تبلیغات
کانال رسمی ما در تلگرام
ثانیه های ظهور
فرستنده : یه نوکر
گیرنده : حضرت فاطمه ی زهرا (س)
موضوع : داغ کربلا... 


باسمه تعالی

سلام مادر
این نامه ی منه رو سیاهه به شما
سرتونو به درد نیارم ، فقط یه حرف...
امسال کربلامو با دستای خودت بنویس
دلم برا حرمش تنگ شده...
ممنون

این را به هوای کربلا پست کنم؟
یا اینکه به مشهد الرضا پست کنم؟
یک نامه نوشته ام برایت بی بی
این را به نشانی کجا پست کنم؟ 

ای کاش حرم داشتی...



طبقه بندی: اشعار و دوبیتی ها، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: ثانیه های ظهور،

تاریخ : دوشنبه 18 آبان 1394 | 06:18 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

ﺍﺯ ﺯﺑﺎﻥ ﺣﻀﺮﺕ ﺭﺑﺎﺏ ‏( ﺱ ‏) :


ﻣـﻦ ﻗﯿﺎﻣﺖ ﺟـﻠﻮﯼ ﺣﺮﻣـﻠﻪ ﺭﺍ ﻣـﯽ ﮔﯿـﺮﻡ

ﮐﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺩﻟﯽ ﺍﺯ ﺳﻨﮓ ﻧﺪﺍﺷﺖ

ﺑـﺸﮑـﻨﺪ ﺗـﯿـﺮ ﻭ ﮐـﻤﺎﻧﺖ ﮐﻪ ﮐﻤﺎﻧﻢ ﮐﺮﺩﯼ

ﮐـﻮﺩﮎ ﮐـﻮﭼﮏ ﻣﻦ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺳﺮ ﺟـﻨﮓ ﻧﺪﺍﺷﺖ



طبقه بندی: اشعار و دوبیتی ها،
برچسب ها: علی اصغر، حضرت علی اصغر، اشعار و دو بیتی ها، ثانیه های ظهور،

تاریخ : چهارشنبه 13 آبان 1394 | 07:48 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
خدایا !
     کمکم کن...
پیمانی که در طوفان با تو بستم ، در آرامش فراموش نکنم...

                                            آمین



طبقه بندی: خدا، تاثیر گزار، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: خدایا، مناجات با خدا، خدا، طوفان، عهد و پیمان، وفای به عهد، ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 3 آبان 1394 | 08:41 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

سربازان امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
از هیچی جز گناهان خویش نمی هراسند...
                                                              شهید آوینی



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، خدا، شهدا و دفاع مقدس، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: شهید آوینی، آوینی، جملات مذهبی زیبا، جمله زیبای مذهبی، گناهان خویش، گناه، ثانیه های ظهور،

تاریخ : پنجشنبه 30 مهر 1394 | 04:01 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
گردان امام حسین علیه السلام توی محاصره ی دشمن قرار گرفته بود...
دست مشدی عباد فرمانده گردان هم قطع شده بود
اما با همون حالت ایستاده و مردونه می جنگید...
مشدی عباد به عقب بی سیم زد و گفت : سلام منو به امام برسونید و بگید :
مشدی عباد و نیروهاش تا آخر حسین وار جنگیدند و حسین وار شهید شدند...
جنازه مشدی عباد برنگشت؛ توی وصیت نامه اش نوشته بود :
ای کاش وقتی شهید شدم ، جسم منو پیدا نکنند...



خاطره ای از زندگی سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی ((مشدی عباد))
منبع : کتاب لحظه های آشنا ، صفحه 11



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس،
برچسب ها: مشدی عباد، محمد باقر مشهدی عبادی، سردار شهید محمد باقر مشهدی عبادی، شهدا، مفقودالاثر، شهید مفقودالاثر، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 25 مهر 1394 | 03:04 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
یادمان باشد...

هیچ نگاهی
        ارزش شکستن دل مهدیِ فاطمه را ندارد...



طبقه بندی: مهدویت و امام زمان (عج)، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...، تاثیر گزار،
برچسب ها: امام زمان، امام مهدی، قائم آل محمد، یا مهدی، نگاه، چشم، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 17 مهر 1394 | 03:04 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات


برای دیدن تصویر در اندازه بزرگتر بر روی آن کلیک کنید...






طبقه بندی: جنگ نرم و عملیات روانی، تصاویر و عکس ها،

تاریخ : دوشنبه 13 مهر 1394 | 03:04 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
تاریخ : یکشنبه 5 مهر 1394 | 03:11 ق.ظ | نویسنده : admin | نظرات
حسین جان!
دلم هوای تو را دارد...
خدا کند راست باشد که می گویند :
دل به دل راه دارد...



طبقه بندی: امام حسین (ع)، جملات زیبای مذهبی،فلسفی،علمی و...،
برچسب ها: امام حسین، اباعبدالله، یا حسین، دلم هوای تو را دارد، دل به دل راه دارد، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 4 مهر 1394 | 03:06 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
آنجاست ، آن عراقی را بزن!...
اسلحه اش را برداشت...
از دوربین اسلحه نگاه کرد...
نشانه گرفت ، نفس را حبس کرد...
انگشت اشاره اش را گذاشت رو ماشه...
یکدفعه دیدم انگشتش را برداشت...
اسلحه را پایین آورد...
چند لحظه بعد دوباره نشانه گرفت و شلیک کرد...
گفتم : چرا دفعه اول نزدی ؟؟؟
گفت : داشت آب می خورد...



طبقه بندی: امام حسین (ع)، تاثیر گزار، شهدا و دفاع مقدس، داستان ها و خاطرات،
برچسب ها: دفاع مقدس، شهدا، شهید، آب خوردن، عراقی، امام حسین، ثانیه های ظهور،

تاریخ : جمعه 3 مهر 1394 | 07:54 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
بابا آب داد...
بابا نان داد...
بعدش جنگ شد ،
بابا جان داد... 



طبقه بندی: شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: ثانیه های ظهور،

تاریخ : یکشنبه 29 شهریور 1394 | 08:52 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات
اسیر شده بود...
15 سال بیشتر نداشت...
حتی مویی هم در صورتش نبود...
سرهنگ عراقی اومد یقشو گرفت ، کشیدش بالا
گفت : اینجا چه کار می کنی؟
حرف نمی زد...
سرهنگ عراقی گفت : جواب بده
گفت : ولم کن تا بگم...
ولش کرد

خم شد از روی زمین یک مشت خاک برداشت؛
آورد بالا گفت : اینجا خاک منه ، تو بگو اینجا چکار می کنی؟

سرهنگ عراقی خشکش زده بود...



طبقه بندی: داستان ها و خاطرات، شهدا و دفاع مقدس، تاثیر گزار،
برچسب ها: تاثیر گزار، شهدا، دفاع مقدس، اسیر، اسیر جنگی، اسرای جنگ، ثانیه های ظهور،

تاریخ : شنبه 28 شهریور 1394 | 07:14 ب.ظ | نویسنده : admin | نظرات

تعداد کل صفحات : 39 :: ... 7 8 9 10 11 12 13 ...

  • بن تن | قالب وبلاگ | دنیای اس ام اس